قبلا هم نوشتم که برنامه ماموریت ما در دبی خیلی ناگهانی و در لحطات آخر قطعی شد و به خاطر این که مسوولیت سامان دادن به غرفه شرکت در نمایشگاه به عهده من بود استرس داشتم. معمولا برای یک نمایشگاه داخلی اگر اقلام تبلیغی تمام و کمال هم آماده باشد٬ باز هم دو سه روز وقت برای هماهنگی ها لازم است. حالا نه تنها همه اقلام آماده نبود بلکه نمایشگاه هم سه روز دیگر در خارج از کشور افتتاح می شد. معمولا حین دایر بودن غرفه نیز نیازهای پیش بینی نشده سر راه سبز می شود. قرار شده بود مهدی به عنوان عضو گروه و مترجم همراه باشد. از قضا آن روز که ما باید تکلیف گروه را نهایی می کردیم سرکار نبود. موبایلش هم قطع بود. هیچ ردپایی هم ازش نداشتیم. اگر او نبود جایگزین هم نداشتیم ... به عنوان کسی که بیش از سه سال است وبلاگ نویسی می کند و از این راه با خیلی ها آشنا شده و عینهو ای کیو سان٬ ناگهان فکری به سرم زد! آیا نمی توانستم روی کمک یک وبلاگ نویس ساکن دبی حساب باز کنم که هم من او را می شناختم و هم او مرا؟ ... واین طوری بود که ای میل زدم به آورا ... لینک وبلاگ آورا را همزمان با این که یاد گرفتم لینک بدهم٬ توی وبلاگم داشتم. عمر وبلاگ نویسی آورا دو هفته بیشتر از وبلاگ نویسی منه. یادم نمی آید سیاسی نوشته باشد هر چند شدیدا به اسم خلیج فارس تعصب داره. اهل نوشتن از تجربه ها و خاطره های شخصی٬ معرفی کتاب و شعر و جملات قصار است. ناامیدی و خستگی را تکثیر نمی کند - به قول خودش بر خلاف برداشتی که از این پستش شد... آورا جواب ایمیلم رو داد. خیالم راحت شد. چند ساعت بعدش مهدی هم پیدا شد! مشکل بعدی وقتی پیش آمد که اسم مهدی توی ویزا و پاسپورتش یکی نبود! با خودمان گفتیم لابد برش می گردانند! یه جورایی البته دل من قرص بود. به خیر گذشت البته و مامور کنترل در فرودگاه دبی متوجه تعارض نشد. تازه اگر می شد ظاهرا با جریمه موضوع قابل حل بود. در طول مدت برگزاری نمایشگاه هم نیازی به ایجاد مزاحمت برای آورا پیش نیامد. یک روز قبل از بازگشت اما فرصتی کوتاه پیش آمد تا در لابی هتل همدیگر را ببینیم... ایرانیان زیادی در دبی زندگی و تجارت می کنند. بعضی ها با جدیت تمام معتقدند که دبی بدون ایرانی ها دبی نمی شد. دوست داشتم بدانم آورا چه نظری در این باره دارد. به طور غیر مترقبه ای خانم آورا لیستی از بدی های دبی را ردیف کرد با دو سه تا خوبی! به طور خاص سردرگمی در وضع قوانین توسط حکومت و تبعیض نژادی علیه مهاجران یادم مانده٬ از خوبی ها موضوع آرامش در کار. احساس کردم آورا خیلی خیلی حرف دارد درباره دبی و درباره کار و زندگی و این را به خودش هم گفتم و این که چرا در وبلاگش نمی نویسد؟ من گفتم خیلی ها مثل من اهل ایران ماندن نیستند. او گفت که ایران را دوست دارد. گفتم خیلی ها ایران را دوست دارند ولی تحمل تماشای درد و رنج این دوست را هم ندارند و می خواهند دور شوند. می گفت مشکل مهم خیلی از ایرانی ها اینه که بین سنت و تجدد سرگردانند ... هرکدام از نقطه آغاز وبلاگ نویسی خودمان گفتیم. وبلاگ نویسی آورا با شروع غربت و تصادفی استارت خورده. آورا می گفت که وبلاگ مرا به این دلیل می خواند که همه اش سیاسی نمی نویسم.... گفتم عاشق روزنامه نگاری آزاد هستم. گفت: پس سراغ دبی نیا! گفت اینجا بهشت مهندسان عمران است - و من عمران خوانده ام بدون آن که عاشقش باشم٬ پس بهشت تعطیل! سراغ جاهایی را گرفت که رفته ایم و ابن بطوطه را توصیه کرد که ماکت هایی ساخته اند از نقاط دیدنی دنیا و ماکتی هم از اصفهان٬ نصف جهان٬ که همین ماکت خالی هوش از کله توریست های اروپایی می برد ... دیدار ما کمتر از نیم ساعت طول کشید. آورا موقع رفتن یک جعبه شیرینی که آورده بود به من داد. من هم دو جا سوییچی با آرم شرکت برای خودش و همسرش ... فردایش ما به ایران بازگشتیم. /ا
خیلی شرمنده فرمودید آقای معینی
پاسخ دادنحذفمن که نشد برای شما کاری بکنم. اما ایشالله این دفعه سر فرصت بیاین با خانواده!!!
(عجب پست بلند بالایی شده)
آورا