۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

دلقکم

در تمام سطح شهر مردم زمزمه می‌کنند و پشت سر تو حرف می‌زنند، در شهر شایعه‌سازان می‌گویند که چرا پریشان هستی و آرزو داری در تاریکی تنها باشی، چرا می‌خواهی تنها به سینما و کلیسا بروی و در اتاقی تنگ و تاریک برای خود کاکائو درست کنی و نان تست کنی. وقتی بنگل جوان در آن میهمانی رقص از تو پرسید: «خانم محترم، سریع بگویید که شما چه چیز دوست می‌دارید تا برایتان فراهم کنم، سریع!» تو چه پاسخی به او دادی؟ تو می‌بایستی به او حقیقت را گفته باشی: «بچه‌ها، جایگاه اعتراف کلیسا، سینما، عبادت و آوازخوانی دسته جمعی کلیسا به روش گرگور و دلقک.»
-  خانم محترم، دلتان مرد نمی‌خواهد؟
تو می‌بایستی گفته باشی: «چرا، چرا، فقط یک مرد، اما نه مردهایی از این قماش، اینها احمق هستند.»
- اجازه دارم این گفته‌تان را به گوش همگان برسانم؟
- نه، نه، پناه بر خدا، نه!
وقتی گفتی تنها یک مرد، چرا نگفتی مرد ِ خودم، دلقکم؟
.
.
.
عقاید یک دلقک / هاینریش بُل

ترجمه: محمد اسماعیل‌زاده