مستانه فقط درخت بغل میکرد و هندی میخواند. مسعود وقت خواب
متکای اضافی بغل میکرد. عزیز همیشه پایش را بغل میکرد. بغلها توی خانه ما تنگ
بود و به آغوش تبدیل نمیشد. ماهرخ فقط یک بار بغلم کرد آن هم توی حمام شمس. زیر
دوش نشسته بود و کوهی از لباس جلو رویش بود و میشست و میشست. دستهایش خراش
برداشته بود ولی از شستن دست بر نمیداشت. از بخار آب، سرخ شده بود. سرش را بلند
کرد و لابد دید چه قدر ترسیدهام. بعد نمیدانم چه شد که ناگهان بغلم کرد و سرم را
محکم به سینهاش فشار داد. لباس تنش بود.
.
.
رازی در کوچهها – فریبا وفی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر