۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

دبستان قدس


«قدس» اسم مدرسه ابتدایی ما توی صائین قلعه بود. اسم قبل از انقلابش هم، فامیلی مرحوم پدربزرگ (صباحی)، که زمین اش را وقف کرده بود. 
مهر سال 60، سه ماهی که از شش سالگی ام گذشته بود، شدم محصل کلاس اول آن. روز اول مدرسه را درست به یاد دارم. علیرضا، برادرم، مرا با موتور رساند مدرسه، بعد برگشت و دفتری را که قرار بود روز اول با خودم ببرم و یادم رفته بود، از خانه آورد و از پشت نرده مدرسه تحویل داد و دوباره رفت. معلم مان آقای واعظی بود؛ آقای تقی واعظی. سوم ابتدایی را هم، او معلم کلاس مان شد. برای همین همیشه فکر می کنم هیچ کس به اندازه آقای واعظی به من سواد نوشتن و خواندن یاد نداده؛ یک دین ویژه همیشه روی گردن ام هست. حالا باید چند سالی از بازنشستگی اش گذشته باشد. من و دو خواهرزاده هم سن خودم، همکلاس بودیم؛ هادی و مهدی. کلاس مان اولین اتاق مدرسه بود وقتی وارد ساختمان اش می شدی؛ همان سمت چپ. یکی از کوچکترین کلاس ها. با داوود (جعفری) و محمدحسن (واعظی) پشت یک نیمکت می نشستم. خیلی های دیگر حالا یادم نیست؛ هر چند با خیلی هایشان تا آخر راهنمایی را رفتم. مدیر مدرسه آقای امینی بود. صف می ایستادیم جلوی ورودی ساختمان کلاس ها. آن موقع مدرسه رو به خیابان، نرده داشت؛ نرده های سبز رنگی که رد شدن از بین شان، گاه برای خودش هنری بود، وقتی پای فرار در بین بود! گاهی هم زیر پنجره همه به خط می شدیم. یادم هست یک بار سر صف پرسیدند کسی چیزی بلد هست برای همه بخواند؟ همان اول ابتدایی. مهدی، خواهر زاده ام، داوطلب شد و چیزی از خودش خواند! یعنی واقعا از خودش ساخته بود. فقط کلمه «مصدّق» ازش یادم مانده! کلاس دوم، معلم مان از ابهر آمده بود؛ اسمش آقای معصومی بود. چند هفته بعد رفت و ما چند روزی معلم نداشتیم تا آقای واعظی ِ دیگری آمد. سال سوم، همان معلم سال اول، سال چهارم آقای ابراهیم گارابی و سال پنجم باز معلمی از ابهر که تا آخر ماند. اسمش آقای مولایی بود (قبلا از او اینجا(+) نوشته ام). شاگرد زرنگ بودم و یک بار سر کلاسی بردنم که معلم شان نیامده بود! ... سال 65 با «دبستان قدس» خداحافظی کردیم و رفتیم که سواددار تر شویم؛ یعنی 26 سال قبل. روز آخری که کلاس ها تعطیل شد، عکاس آورده بودند توی حیاط مدرسه. عکس می گرفت و بیشتر از معلم ها. بچه ها هم دور و برشان جمع می شدند. من یک عکس دسته جمعی را بعدتر از عکاس خریدم و هنوز دارمش، خودم اما توی عکس نیستم ... این بار آخری که رفته بودم صائین قلعه، همین دو هفته قبل، رفتم سراغ دبستان مان؛ بعد 26 سال. حالا شده واحد دانشگاه پیام نور.  چند تایی توی حیاط، اتاق تازه ساخته اند ولی بنای اصلی سرجایش است. راهرو بوی نم می داد؛ همان راهرو که بچه ها موقع خانه رفتن با جیغ و داد از آن بیرون می زدند، ساکت بود و فقط صدای چند دانشجو از کلاسی بیرون می آمد. در ِ اتاقی که کلاس اول مان بود بسته بود؛ شده واحد آموزش. رفتم پشت پنجره. انگار آن ورق املایی که 19 شده بودم و از دفتر کندم و انداختم روی لبه پنجره، هنوز همان جا بود. ایستادم حوالی همان جایی که مهدی ایستاده بود و برای همه سرود خوانده بود، عکس از ردیف پنجره ها گرفتم. مهدی نیست، خیلی خوب های دیگر نیستند، کودکی نیست، سر و صدای کودکی نیست، سکوت است و یاد ...
.
و «یاد»، زیارتگاه می شود وقت دلتنگی.
.
.
 *
.
.
.