۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

چهارپاره - 16



رویکرد ایران در مواجهه با تحولات دنیای عرب، منهای آن چه در "سوریه ی دوست" در جریان است، طبق عرف دیپلماتیک "دخالت آشکار در امور داخلی کشورهای دیگر" تعبیر می شود. همین رویکرد ممکن است این روزها کسانی از اعراب را به یاد پروپاگاندای ضدایرانی صدام بیندازد؛ که مدام از خطر دائمی ایران شیعی برای اعراب سنی می گفت و با همین شعار و ایده دنیای عرب منهای سوریه و لیبی را در جنگ هشت ساله پشت سر خود آورد ... چه تلخ است تصور این که کسانی این بین پیدا بشوند و بگویند "صدام راست می گفتا"
*
فصلی از کتاب "استانبول" اورهان پاموک – نویسنده ترک و برنده نوبل ادبیات 2006 –  با ترجمه احسان لطفی در آخرین شماره "همشهری داستان" در سال 89 چاپ شده. او در این فصل به بخشی از دوران کودکی خود، از شش تا ده سالگی، اشاره دارد که به سختی از برادر بزرگتر خود کتک می خورده ... فراز پایانی این بخش و نتیجه گیری پاموک خیلی قابل تامل است. او نوشته: "کتک خوردن و تحقیر شدن عین آزادی بود. بعد از هر دعوا وقتی تنها در رختخواب دراز می کشیدم و خودم را سرزنش می کردم، حس تیره و تاری به سراغم می آمد. صدایی در درونم می پرسید: "چی شده؟" من جواب می دادم: "من بدم" و این پاسخ ناگهان آزادی سرگیجه آوری ارزانی ام می کرد. دنیای تازه و روشنی پیش چشمانم گشوده می شد. اگر آماده بودم تا آنجا که می توانم بد باشم، آن وقت می توانستم هر وقت که دلم می خواهد نقاشی بکشم، بی خیال تکالیف مدرسه بشوم و بدون لباس عوض کردن بخوابم. وجه دیگر ماجرا تسلی غریبی بود که در شکست می یافتم. در آسیب، در کبودی بازوها و پاها، در لب های شکافته و در بینی های خونین، جسم زخمی و آزرده من، سندی بود بر این که جنگجوی خوبی نیستم و شکست خوردن و تحقیر شدن حقم است. شاید همزمان با همین فکر ها بود که رویاها و خیالات روشن، مثل نسیم تابستان در سرم شروع به وزیدن می کرد و من در این خلسه با خودم فکر می کردم که یک روز کار بزرگی خواهم کرد. آبشخور دنیای دومی که حالا پیش چشمم سوسو می زد و نوید یک زندگی جدید و سعادتمندانه را می داد، پیش از هر چیز، خشونتی بود که تازه تجربه اش کرده بودم و همین رویاهایم را زنده تر و واقعی تر جلوه می داد. همچنان که غم و اندوه شهر در وجودم رخنه می کرد، به تصادف دریافتم که وقتی در این لحظه ها قلم روی کاغذ می گذارم، حاصل کار را بسیار بیشتر دوست دارم. دنیا را فراموش می کردم و سرگرم اندوه خودم می شدم و تاریکی از جهان رخت بر می بست".
*
چند بچه مدرسه ای را می آورند توی استودیو و یک عده ای  می آیند برای آن ها از سیاست حرف می زنند؛ در "برنامه کودک"! ... امروز درباره "بحرین" برنامه داشتند و این که بحرین مال ایران بوده و راستی اون کدوم حاکم مستید ایران بود که بحرین رو از دست داد و از این حرف ها. کلی هم علیه حکام مستبد و آمریکا حرف زدند ... سر کلاف گم است؛ بی سابقه هم گم است.
*
یکی از اقوام کتابدار است ... می گفت چند وقت قبل چند دانش آموز دبیرستانی آمده بودند کتابخانه. یکی گفت: "کتاب راجع به مَحدودیّت دارین؟" ... بغل دستیش گفته بود: "محدودیّت نه، مهدویّت"
کلا تصور آخرالزمان آسان تر شده این روزها
.

منبع کاریکاتور (+)