۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

گیر افتاده ایم


دیروز عصر، حوالی ساعت چهار، حین همین الکی کانال عوض کردن ها، دیدم شبکه تهران برنامه ای پخش می کند به اسم "بچه های دیروز". یک علامت 30+ هم گذاشته بودند بالای صفحه که مثلا مخصوص سی سال به بالاهاست ... و خب یه جورایی بود. مجری برنامه همان خانم رضایی بود که برنامه کودک اجرا می کرد؛ بیست و هفت – هشت سال قبل. از آن تبسم های شیرین اش البته خبری نبود؛ انگار مثل همه بچه های دیروز دل او هم گرفته بود؛ لااقل من این طوری تصور کردم. یک شعری خواند که اعتراف می کنم اشکم را در آورد ... تیتراژ برنامه کودک آن موقع ها را پخش کرد. گالیور را، مدرسه موش ها را. توی برنامه گفته شد که بچه های دیروز حالا هم می توانند نقاشی بفرستند؛ حتما روی آ.چهار باشد و فقط با مداد رنگی. کلی هم مصاحبه های کوتاه پخش می کرد از مردم کوچه و خیابان و برنامه هایی که دوست داشته اند در کودکی شان. کلی هم زیر نویس رفت از نظرات مردم درباره برنامه ... ابتکار دلنشینی بود.


***
باز همین دیشب، و باز سر همین الکی کانال عوض کردن ها، دیدم یکی از شبکه های جام جم دارد فیلم "دو فیلم با یک بلیت" را نشان می دهد. من این فیلم را بار اول نوزده یا بیست سال قبل توی سینما دیده بودم. گذشته از این که داستان فیلم و خود فیلم زیادی هم جذاب نیست، ولی نه که سایه ای از گذشته رویش بود، نشستم و تا آخر دیدم اش. به خصوص یکی از صحنه های فیلم را خیلی دوست دارم؛ جایی که افسانه بایگان  پشت پنجره ای رو به دریا نشسته و باد پرده را تکان می دهد و آسمان ابری است؛ من تصور کردم که ابری است!