۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

حالا دیگه خود دانی

"حالا دیگه خود دانی" جمله وحشتناکی است، ته دل آدم را با داشته و نداشته اش خالی می کند ... لابد بودن تو مهم بوده که سراغت آمده ام. نه بگو "نه"، نه بگو "حالا دیگه خود دانی" ...  آن قَدر عزیزمی که باور دارم لابد چیزی می دانی که من نمی دانم، یا لابد آنچه را می دانی "خوب" نمی گیرم، "خوب" نمی رسانی شاید حتی؛ روشن نمی شوم.  می دانم دوستم داری؛ حتما که نباید سرم بشکند، یا دلم، تا تو دلت به حالم بسوزد. از آن "یقین" ات جرعه ای ما را بس، از آن "آرامش" تا توانی
*
اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كه به دست آورده‏ايد و تجارتى كه از كساد شدنش مى‏ترسيد و خانه هایى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند (توبه / 24) ... (همان: حالا دیگه خود دانی)