۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

"کارسو"، "باربیس"، "سوب سی"

"کارسو"، "باربیس"، "سوب سی"؛ این ها سه دوست خیالی مهشادند که می داند کجا مهد می روند، خانه شان کجاست، امروز چه کار کرده اند، فردا چه غذایی خواهند خورد و تازه گوشی تلفن را می آورد می دهد دستم که "بابا! بیا دوستم، صحبت کن"! بر این سه اسم مشهورتر و کاملا ساخته تخیل مهشاد، دخمل گل ما، لغت نامه ای بزرگ از کلمات متنوع و کاملا بدیع را هم باید اضافه کرد که شاید یک بار و بسیاری اوقات برای فقط همان یک بار مهشاد درستشان می کند. می گویم: "مهشاد! میز آرایش اسباب بازی را که جایی تعمیر نمی کنند". می گوید: "چرا پس ماشین ها را تعمیر می کنند؟" ... با من می نشیند مجله ها را ورق می زد و همه آرم ها و آدم هایی را که می شناسد، به من هم نشان می دهد. تماشای کارتون را دوست ندارد ولی از عمو پورنگ یاد گرفته، و ما را هم مجبور می کند، که قبل از غذا حتما بگوییم: "بسم الله الرحمن الرحیم" ... جرانیمو آکوستا را حتی از روی نقاشی و کاریکاتورش هم می شناسد، میکروفن ارگ کوچکش را می گیرد جلوی دهان و با صدای بلند آواز می خواند و با اشعاری سروده خودش که البته فقط خودش می داند یعنی چه! معتقد است شباهتی بین پیشانی من و پیشانی میرحسین وجود دارد! علاقه ویژه ای هم به عکاسی دارد؛ دیروز یکی از عکس هایی را گرفته به رضوانی عزیز نشان دادم؛ گفت چهره سوژه عکس در نقطه طلایی کادر قرار دارد! ... می گه: "بابا! اگه بوست کنم؛ خوشحال می شی؟" بعد با شیطنت چند بار لباشو می چسبونه صورتم ولی نمی بوسه ولی سر آخر یک ماچ صدا دار و آبداره که منو خوشحال می کنه ... مهشاد امروز وارد چهل و دومین ماه زندگی اش می شود