۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

"برای چشمانی که زیر چشم بند گریست"

مدیرمسوول هفته نامه اصلاح طلب محلی "آوای اردبیل"، یادداشتی زیبا زیر عنوان "برای چشمانی که زیر چشم بند گریست" در شماره یازده مهر ماه این نشریه به چاپ رسانده.
یادداشت محسن حافظی پور چنین آغاز شده: "سال 1367 سال سختی برای جنگ بود. از حضور نیروهای داوطلب در جبهه ها کاسته شده بود. به شهر که می آمدیم، کارمان ترغیب و تشویق کسانی بود که زمینه حضور در جبهه را داشتند اما متاسفانه نتیجه مطلوب نمی گرفتیم". این یادداشت ادامه می دهد: " ... مهمات ته کشیده بود، وقتی درخواست آتش سنگین می کریدم جواب این بود: سه تاه گلوله سهمیه دارید؛ می خواهید صبح بزنیم یا ظهر یا شب؟! درخواست برای منوّر به سختی اجابت می شود تازه اگر شانس می آوردیم و در ارتفاع مناسب باز می شد و نورافشانی می کرد ... در چنین شرایطی، گردان قاسم به فرماندهی جواد زنجانی در یکی از خطوط دفاعی داخل عراق ماموریت پدافند را بر عهده داشت. من به همراه شعبان سیف بابلایی و محمدی دوست، هم سنگران "زنجانی" بودیم. سنگری به طول تقریبی 5/2 متر، عرض و ارتفاع یک متر! ... احساس می کردیم در میانه کوه های کردستان عراق تنها هستیم؛ گردانی فراموش شده! بر این همه، تراژدی بزرگ دیگری را هم اضافه کنید؛ به فاصله چند ده متر جنازه بسیاری از دوستانمان بر روی زمین مانده بود و امکان تخلیه آنها وجود نداشت؛ چه دردناک بود وقتی ماه در آسمان ظاهر می شد و نایلونی که عراقی ها روی جنازه بچه ها کشیده بودند می درخشید. در این شرایط تنها چیزی که نقطه امید ما بود اول خدا بود و بعد وجود فرماندهی شوخ طبع، خندان و مغرور؛ او کی نبود جز: جواد زنجانی".
بخش گزنده یادداشت حافظی پور اینجا شروع می شود: "عصر جمعه 29 خرداد ماه امسال جواد زنجانی مسوول ستاد میرحسین موسوی در شهرستان اردبیل به همراه ده نفر دیگر از فعالین این ستاد بازداشت شدند و مدتی نزدیک به دو هفته را در زندان سپری کردند ... وقتی خبر بازداشت جواد را شنیدم باورم نمی شد. با خود گفتم کاش شایعه باشد، کاش از آن خبرهای دروغین باشد و سر انجام آرزو کردم اگر خبر صحت داشته باشد با "جواد" شایسته شأنش برخورد شود و چشم بند بر چشمانش نزنند تا غرورش همچنان برای دفاع از این نظام بدون خدشه باقی بماند همچون روزهای جنگ. "جواد" را بعد زا آزادیش دیدم. از نحوه دستگیریش گفت و گفت: "یک بار که چشم بند بر چشمانم بود از شدت غرور گریه کردم؛ اشک از زیر چشم بند سرازیر می شد". آرزو داشتم از فرماندهم این را نمی شنیدم. دلم می خواست همان لحظه گریه کنم ولی بغضم را برای خلوتی دیگر خوردم تا برای غروری گریه کنم که صدّام نتوانست آن را بشکند ولی بی مهری دوستان آن را شکست ...".