ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

160

سلام خوب
.
اصلا نشده بود برایت بگویم که چقدر من رمان‌های ماریو بارگاس یوسا را دوست داشته‌ام و دارم. «سالهای سگی» و «جنگ آخرالزمان» و «دختری از پرو» را خوانده‌ام و چقدر بارها به این مرد حسودی‌ام شده که چنین روان و باشکوه می‌نویسد و راضی‌ات می‌کند که سهل، پشت کلماتش جاری شوی! ... حالا هم انگار وصف محله رویایی زندگی را در «دختری از پرو» خوانده و دیده باشم؛
«در میافلورس ساختمان‌های چند طبقه وجود نداشت. محله‌ای بود با ویلاهای یک یا حداکثر دو طبقه همراه با باغ‌های پر از گل‌های شمعدانی، کاغذی و اطلسی و تراس‌هایش پر از پیچ امین‌الدوله و عشقه و یاسمن بود که از  دیوارها می‌آویختند و ساکنانش انتظار شب را می‌کشیدند تا عطر گل‌ها را به مشام کشند ... در محله میافلورس هنوز صدای پرندگان به گوش می‌رسید.»
.
وصف تاب شکن و پر پرواز خیال است؛ نه؟ تو نمی‌آیی در خیال من و چنین محله‌ای؟ با هم.
.

.