ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

سر خلوت




همان روزی که صبح‌اش توی وبلاگم نوشتم 25 سال قبل آخرین بار موهای سرم رو از ته زدم(+)، رفتم و موهام رو از ته تراشیدم؛ سه روز قبل. پنج دقیقه با جوان سلمانی بحث می‌کردم که موهایم را از ته بزند و او می خواست پشیمانم کند! خیلی حرف زد تا مجبور شدم بگم: «حالا بزن، بعدا صحبت می‌کنیم»! و تازه بهش برخورد!... واکنش‌ها جالب بود. همه با خنده و البته یک مورد هم لکنت زبان در محل کار! خیلی‌ها بعد نگاه اولیه، یک نگاه هیجانی و حیرت آلود ثانویه! یکی گفت: خدا بد نده! بعضیا گفتند: زیارت قبول! یک عده گفتند: می خوای بری سربازی؟! یکی نوشت: اون تُو بودی؟! یکی گفت: خوب شده، الان تو اروپا مُده، یکی هم گفت: البته تو شرق اروپا مُده! دوستی هم گفت: «یو.اس آرمی» شدی ... گفتند: اعتراضیه؟! حمید هم گفت: دچار یأس فلسفی نشدی که؟! ونگوگ هم گوشش رو بریده بود! یکی از همکارا یاد یک خاطره از دوران دانشجویی‌اش افتاد، وقتی یکی از رفقای انجمن دانشگاه رو بازداشت کرده و موهای سرشو از ته زده بودن، و بعد همه دوستاش روزی که اون  می‌خواست دوباره بیاد سر کلاس دانشگاه، همه‌شون رفتن و عین اون، موهای سرشون رو از ته زدن و یک شکل همه کلاه سفید گذاشتن؛ که بقیه دانشجوها نفهمن تو همون سه شب بازداشت، سرِ نوشتن یه مقاله، موی سر رفیق رو از ته زده‌اند! ... مهشاد هم می‌گه: بابا! نمی‌خوای موهاتو شونه کنی؟!
.
جای زخم خالی از موی جلوی سرم، یادگاری افتادن از پشت بام در روزهای کودکی، حالا قاطی پیشانی‌ام شده.
.
.