۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

فرار بزدلانه از سختی های صلح


آیت الله مصباح یزدی - وحید یامین پور
 از نقدی سه پاره(+) که بر نوشته مشهور شده اخیر آقای یامین پور(+) نوشتم، منتقدان بیشتر پاره نخست را گرفتند و بر همین اساس، محور دفاع شان از ایده «کشتن بدون عذاب وجدان» که توسط یامین پور عنوان شده، این بود که اگر حق حکم کند؛ فلان. من در متن پیشین، به وادی «حکم حق چیست و از کجا می آید؟» وارد نشده بودم، چه آن که به نظرم آن چه یامین پور از آن نوشته بود، ترویج نفرت کور با غرض سیاسی و مربوط به حال این روزهای بشار اسد بود و نه دفاع از حکم حق. عقیده یا از داده های وحیانی شکل می گیرد یا از یافته های انسانی؛ دوره وحیانیت خاتمه یافته، می ماند یافته های انسانی که وقتی یامین پور می نویسد: «بعید می دانم آقا (امام زمان) وقت داشته باشند در اوج فتنه ی آخرالزمان دیگران را توجیه کنند که چرا عده ای را از لب تیغشان میگذرانند»، رسما آخرین معصوم را از آن که منبع تعیین سره از ناسره و حق از ناحق باشد، معاف می کند و لاجرم حالا باید نوبت به اقربای «جبهه پایداری» - که امثال جناب ایشان معتقدند، «همیشه جواب می دهد» - برسد که به کار توجیه و تعیین حق و ناحق وارد شوند و نگرانی همین جاست.
.
تاریخ به طور عام، و تاریخ اسلام به طور خاص، مملو از کسانی است که با ادعای جانشینی نبی خدا و قصد تقرب به خدا، حجت های خدا را از سر راه قدرت خود برداشته اند. غیر از امام نخستین و آخرین ما شیعیان، همه ائمه دیگر به اشاره و دسیسه خلفای اسلامی شهید شدند؛ آیا غیر از این است؟ به اسم خدا فرق حجت خدا را شکافتند، سر دیگری را بی عذاب وجدان از تن جدا کردند، برخی را زهر خوراندند و برخی را به سیاهچال افکندند. معاویه بدون ماهواره و اینترنت و صدا و سیما و مجله و روزنامه، در کار قلب حق در منظر مردم شام، کار را به آنجا رساند که وقتی ابن ملجم مرادی ِ مسلمان، در مسجد با شمشیر بر فرق علی زد، شامیان حیرت زده می پرسیدند که مگر علی نماز هم می خواند؟
.
و مگر مورخين نیاورده اند که وقتي حجاج بن يوسف ثقفي به دستور عبدالملک مروان خليفه اموي، براي ايجاد خفقان و اسکات معترضين، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقيماً به مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالاي منبر رفت و اعلام داشت: «هان‌اي مردم! نه به کودکانتان رحم مي‌كنم ونه به پيرانتان! بيگناهتان را به جاي گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان، تحويل جلادان خواهم داد.(آخذ بالتهمة واقتل بالظنه) همه اينها از اختيارات من است و هرچه من مصلحت بدانم عين شرع است.»؟
.
امثال حجاج سفاک، از کدام راه به ادعای حقانیت و مشروعیت رسیده بودند؟ جز از راه ادعای خلافت اسلامی؟
.
و این خاص تاریخ اسلام نیست. بشر در طول اعصار همیشه از قبل کسانی که مدعی بوده اند آنهایند که تنها معانی و مراد کتب مقدس را به نحو صحیح و دقیق می فهمند، ضربات بسیاری خورده. کلیسا به اسم دین و حقانیت، بزرگترین فجایع را در تاریخ خود دارد. یکی از نویسندگان آمریکایی قرن 19 میلادی کتابی دارد به نام «پیکار میان کلام و علم». او در این کتاب می گوید در طول تاریخ، نهادی خونریزتر از کلیسا پا به عرصه وجود ننهاده است.
.
نقد دیگر من بر نوشته جناب یامین پور به این بود که چرا به جای این که بنویسد «آنروی سکه انتظار فرج، کینه از ستمگری است»، نوشته که «آنروی سکه ی انتظار فرج، کینه ی امریکا و اسرائیل است»؟ من این را نشانه بلاغت و صراحت کلام نمی دانم؛ این بیشتر به باز گذاشتن راه توجیه ستمگری ِ ستمگران ِ خودی می ماند. در این مقال هم اصلا منظور من این نبود که چرا باید از اسراییل و آمریکا نفرت داشت یا نداشت؛ حرف من این بود که چرا نباید از بقیه ستمگران نفرت داشت و نفرت از دیگران ستمگران، چرا نباید روی دیگر سکه انتظار فرج باشد؟ این وسط کسانی برای من از جنایت های اسراییل نوشتند گو  کسی از در  تطهیر اسراییل وارده شده باشد!
.
در این بین کسانی هم مدام تلاش می کردند که بر پایه همان نفرت کوری که ذکرش رفت، با آسودگی خاطر از کشتار «همه» در اسراییل پشتیبانی کنند! یاد گزارش بهمن ماه 89 مجله «همشهری جوان» از وضعیت شیعیان مظلوم پاچنار پاکستان می افتم. در این گزارش آمده بود: «یکی از اسرای سلفی تعریف می‌کرد در یک روستایی بعد از کشتن همه، فقط یک بچه شیرخواره در گهواره مانده بود. من به رفیقم گفتم که این را ببریم بدهیم شیعیان یا بدهیم به کسی بزرگش کند. رفیقم گفت این خون شیعه در رگ‌هایش هست و همان‌جا سرنیزه را کرد توی گلوی بچه.»(+) بالاخره آنهایی که از کشتن «همه» اسراییلی ها صحبت می کنند، باید تکلیف خود را چون آن سلفی پاکستانی با شیرخوارگان نیز مشخص و روشن کنند! البته ما کمتر از شیعیان پاچنار می شنویم، لابد به دلیل روابط دیپلماتیک با دولت پاکستان و بده – بستان های خاص، همچنان که از کشتار در دارفور سودان ندانستیم؛ شاید به دلیل حضور عمرالبشیر در خط مقاومت! من وقتی از کشتار سرخپوستان توسط اسپانیایی ها مثال زدم، فقط خواسته بودم قرینه ای تاریخی از کشتار با وجدانی آسوده مثال بزنم که در این سال های اخیر هر وقت کانادا خواسته روی مساله حقوق بشر در ایران دست بگذارد، وزارت خارجه ما هم روی حقوق سرخپوستان در کانادا انگشت نهاده و گرنه کشتار با وجدانی آسوده که بسیار است. در این پاراگراف خواسته بودم بگویم که سرخپوستان ابتدا از جرگه آدم ها خارج شدند، و سپس قتل عام شدند؛ با وجدان آسوده ی اسپانیایی ها؛ همان نوع وجدانی که به کمک صرب ها در بوسنی و به کار اقوام متخاصم در روآندا هم آمد.
.
و آخر:
.
از مصطفی ملکیان در «راهی به رهایی» (ص 310) آمده:
«اگر معتقد باشیم که ادیان مختلف با یکدیگر اختلافات جوهری دارند و طبعا دعوی صدق و حقانیت هر دینی را مخالف دعوی هر دین دیگر بدانیم باید توجه داشته باشیم که تعیین این که آیا فلان دین بر حق است یا نه، متوقف است بر مطالعه و تحقیق کامل و بیطرفانه در باب همه تعالیم و احکام آن و با بیانات جزمی و ناشی از پیشدواری و تعصب انجام یافتنی نیست و از این  رو کاری است صعب و متعسّر اگر نگوییم مُحال و متعذّر. آرنولد توینبی، مورخ شهیر انگلیسی، یعنی مردی که در عصر جدید گسترده ترین مطالعات و ژرف ترین تحقیقات را در باب نهضت های جهانی و جریان های تاریخی انجام داده است و غیر از کتاب عظیم «مطالعه تاریخ»، دو کتاب «مسیحیت در میان ادیان جهان» و «رویکرد یک مورخ به دین» را در خصوص وضع دین در تاریخ نگاشته است، در کتاب اخیرالذکر می نویسد: «هیچ شخص زنده ای نیست که واقعا در وضعی باشد که بتواند میان دین خودش و دین همسایه هایش داوری کند ... وقتی کسی در مقام مقایسه دینی بر می آید که از ایام کودکی در خانه و خانواده اش با آن مانوس بوده است با دینی که در سال های بعد شناخت بیرونی از آن به دست آورده است، داوری واقعی محال می شود. دین آبا و اجدادی هر کس بناچار در احساسات و عواطف او نفوذ و نَفاذ عظیم تری دارد تا بدان حد  که داوری او میان این دین و هر دین دیگری نمی تواند داوری ای عینی و درست باشد. وی برای اثبات مدّعایش نظر ما را جلب می کند به عوامل ارثی و محیطی ظریف و لطیف عدیده ای که انسان را لزوما تحت تاثیر قرار می دهند و او را وامی دارند به این که به دینی که با آن بزرگ شده و بالیده است، نظر مساعدتری داشته باشد و از این راه بیطرفی و انصاف کامل را تقریبا مُحال می سازد.»
.
واقعیت این است که تعدد کسانی که ادعای مالکیت انحصاری بر حق دارند، تاریخ را از خون بنی بشر سیراب کرده. در این کشاکش، اخلاق ها فرونهاده و لگدمال شده و هنوز هم برای برخی، انسان وقتی انسان است و حق حیات دارد که مالکیت آنها را بر حق به رسمیت شناخته باشد؛ فرقی هم نمی کند شناسنامه آن «برخی» ها کجا صادر شده باشد. همین است که جنگ و کشتار هنوز هم هست و کبوتر صلح مجال خوشی ندارد. توماس مان گفته بود: «جنگ یک جور فرار بزدلانه از سختی های صلح است.»
.
.
کامنت ها در پلاس(+)
.