۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

پیرمرد قمی

"در این میان پیرمردی که توان راه رفتن نداشت، بی خبر از همه جا به جمعیت پیوست و از فردی پرسید: روغن کوپنی میدن؟! و جمعیت به این سخن پیرمرد خندیدند". واقعی است، مال همین دیروز. اینجا(+) نوشته. در پایتخت تشیع، قم ِ مقدس، مردم صف بسته اند جلوی بانک تا سکه دولتی بخرند و در بازار آزاد بفروشند، دلالی و سود کنند، آمار اشتغال بالا برود لابد، و این پیرمرد، انگار وجدان از یاد رفته ملتی باشد که تلنگر می زند، به مردم، برای روغن جیره بندی شده ... ما بی خبران، دلمان را با "اشغال وال استریت" و "بیداری اسلامی" و "بیداری انسانی" و "دو فوریت های قهر" و "سه فوریت های برخورد قاطع" خوش کرده ایم، و پیرمرد قمی مسخره می شود که لابد فکرش به دلالی خطور نکرده، یا سرمایه اش را بعد ِ عمری ندارد، و بی آن که روغنی گیرش بیاید، از یاد می رود، و می رود ... و من مانده ام کلید در خانه را که می چرخاند و داخل چاردیواری خودش می شود و از دیده ها دور، چگونه می تواند اشک نریزد؟غصه نخورد؟
.
.
.