۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

پانزده هزار نفر




در کرج برای امروز صبح، قبل از حتی اذان صبح، پانزده هزار نفر لابد ساعت هایشان را کوک کرده بودند تا به موقع بیدار شوند و بروند توی خیابان و به نوبت بنشینند تا لحظه رعشه و لرزیدن و جان دادن جوانکی قاتل را بالای دار بی واسطه تماشا کنند که از خیلی هایشان جوان تر بود؛ فقط هفده سال سن داشت و وقتی به دنیا آمد هیچ کجای پیشانی اش ننوشته بود: "قاتل". لابد بعضی هایشان شب گذشته شام را هم زود خورده و زود هم خوابیده بودند تا صبح سر حال بیدار شوند و باز لابد الان خیلی از آن پانزده هزار نفر دارند پشت سر هم خمیازه می کشند بابت سحر خیزی امروزشان و تعدادی هم شاید جایی گیر آورده اند تا چرتی بزنند بعد که سر حال آمدند، فیلم هایی را که سر صحنه گرفته اند، بلوتوث کنند و با هیجان از زاویه خوب فیلمبرداری و عکاسی شان حرف ها بزنند ... پانزده هزار نفر کم نیست به خدا؛ آن موقع سحر. چند نفرشان همین حالا حاضر است تا ویلچر معلولی را از این سوی خیابان ببرد آن سو؟ یا حتی نوبتش را بدهد به پیرزنی در صف نانوایی؟ و برای دستان سیاه و تن رنجور کودکان خیابانی حتی آهی بکشد؟
.
.
*
مرتبط: ما مردم همیشه در صحنه (+)
.
.
.