۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

عکس سیاه و سفید – 52


...
شب است.
در نور چراغ، مرد ِ مسافر می نویسد.
نامه را کنار می گذارد، همان طور می ماند.
روبرویش جاده خالی است، و در پس جاده ویلاهای روشن، و باغ ها. دورتر از باغ ها توده در هم فشرده، دور از دید، اس.تالای ِ قد برافراشته.
نامه را بر می دارد، می نویسد:
"اس.تالا، 14 سپتامبر
دیگر نیایید، نیایید. برای بچه ها هم، محض توجیه، یک چیزی بگویید".
دست لحظه ای می ماند از نوشتن، بعد:
"اگر نتوانستید برایشان توضیح دهید، بگذارید به عهده تخیل خودشان".
قلم را می گذارد، بعد بر می دارد:
"تاسف نخورید، اصلا. بگذارید ملال مکتوم بماند، حساسیت نشان ندهید، قبول کنید که بالاخره همعنان ِ – لحظه ای دست از روی کاغذ می آید بالا، بعد دوباره می نویسد – عقل خواهید شد".
مرد مسافر نامه را کمی پس می راند.
از اتاقش می آید بیرون.
اتاق روشن می ماند، بی حضور کسی.
...
*
مارگریت دوراس / ترجمه قاسم روبین

*
متن ربطی به عکس ندارد