۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

اشک یتیم

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی / فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم / کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست / پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت / این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است / این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است / آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن / تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود / کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
*


همین شعرها را در کودکی به خوردمان دادند، مجبورمان کردند ازبرشان کنیم، هر چند هیچ وقت اجبار نکردند درباره شان "فکر" بکنیم ... که دلمان همیشه جایی برای سوختن داشته باشد، که الان این طوری شدیم؛ سبز / پروین اعتصامی هنوز ممنوع الخروج نشده؟ / راستی این شعر هنوز در کتاب های درسی هست؟ چرا؟