۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

به یاد فالاچی؛ در چهارمین سال درگذشتش


فرزندم! اگر دختر باشي بايد خيلي بجنگي تا بتواني بگويي كه آنروز كه حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيامد. آنروز يك فضيلت پر شكوه به دنيا آمد كه به آن "عصیان" مي گويند / فالاچی در کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
*
امروز چهار سال تمام از خاموشی ابدی زنی عصیانگر و خروشان می گذرد؛ زنی که قدرت واژه هایش تو را از خو گرفتن، و از بی اعتنایی، به "درد نوع بشر" باز می دارد و تو آن قدر خوشی ِ دردآلود سراغت می آید که از ته دل به خدا بگویی "شکرت که به دنیا فالاچی دادی" و بخواهی که "خدایا! لطفا باز هم: "فالاچی"، ما "فقیریم"؛ رحمی کن".
*
کل اسباب و اثاثیه مون یه کیف و چهار تا چمدون و دوربینای عکس و فیلمبرداری و پالتویی بود که واسه پوشیدن تو زمستون سرد ژاپن با خودم آورده بودم. چون دوییلیو خودش دوربینا رو حمل می کرد و منم ماشین تحریرم رو بر می داشتم، سه تا باربر می تونستن اثاثمون رو از اتاق (هتل) تا دم ماشین بیارن اما یه گروه دوازده نفری به صف دنبالمون راه افتاده بودن. حالا این که چه جوری هر کدوم یه چیزی رو جابجا می کرد و نشون می دادن که وجودشون لازمه یه معمای ریاضی بود که کسی نمی توسنت حلش کنه! خلاصه با تشریفات زیاد و بعد گذشت نیم ساعت اسباب و اثاثیه رو بالای باربند ماشین گذاشتن و همون جور که مدام تعظیم می کردن برای انعام صف کشیدن. پول خورد زیادی با خودمون نداشتیم و برای همین به نفر دوازدهم انعام نرسید. همون طور که ما داشتیم به راننده حالی می کردیم که بره فرودگاه، نفر دوزادهم تموم اثاثی که اون یازده نفر رو باربند چیده بودن رو پایین ریخت و بعد ِحواله کردن یه شیشکی به ما راهش رو کشید و رفت! / فالاچی، در سفر به پاکستان؛ کتاب "جنس ضعیف"