۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

خدای او ... خدایگان اوین


خنده ... خندیدن ... خنداندن ... لبخند؛ همه و همه "سخت" می شود؛ وقتی مثلا می خوانی "نوری زاد" را در زندان به قصد کشت زده اند و تو آن قدر ضعیفی که کاری از دستت بر نمی آید؛ جز نخندیدن، نخنداندن و شاید بغضی در گلو و اشکی بر گوشه چشم و چند سطر، "نوشتن". دارم فکر می کنم در آن لحظه های مشت و لگد، خدا، خدای نوری زاد، بر آن خدایگان مشت و لگدِ زندان، چرا رحم نکرد که بدانند "اوین"، و همه زندان ها بشرساز، فقط مال همین دنیاست؟
*
آپ دیت دوم: بی انصافی است خوشی شنیدن خبر دیدار شخص دادستان تهران را با نوری زاد و پناهی بروز ندهیم؛ هر چند سخت است، خیلی سخت که باور کنیم "محمد نوري‌زاد از سلامت جسماني خوبي نيز برخوردار است (+)" وقتی همسر نوری زاد به نقل از او گفته باشد "سه روز دیگر بیایید جنازه مرا ببرید"