۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

روزهای دورتر و دورتر

حسن آقا اول صبحی، با یک ایمیل پر از عکس، دل ما را شوت کرد به سال های دور، سال های هر لحظه دورتر. همیشه درک گذر زمان، دلتنگ کننده است، دلتنگ خوبی هایی که از یادت نمی روند ولی دیگر به دستت نمی رسند
*
ما از این کارت ها چند جورش را داشتیم. کارت "دانشمند ها" اما از همه بهتر و مفید تر بود برایمان. با رحیم، برادر کوچکم، وقت و بی وقت "کارت بازی" می کردیم. کارت "برتراند راسل" از همه بهتر بود! چند تایی کارت دانشمند رو هم خودم ساخته و به کارت ها اضافه کرده بودم؛ مثل آلبر کامو و آندره ژید. کارت ماشین و هواپیما هم زیاد داشتیم ...
*

خدای من! در به در دنبال کتاب فارسی اول ابتدایی خودمان هستم؛ همانی که مثل این عکس بالا، هر صفحه اش پر نقاشی های قشنگ بود. از روی الگوهای هر صفحه، مشق می نوشتیم ومعلم خط می زد. کلاسمان کلاس کوچکی بود در ابتدای راهرو مدرسه قدس

*

بازم مدرسم دیر شد"! ... می نشستیم پای تلویزیون سیاه و سفید آر.تی.آی خودمان. خیره می شدیم به بازیگر خپلی که همیشه دیر می رسید و پشت در مدرسه می ماند؛ و هر روز به بهانه ای
*

اسم برنامه "وروجک" بود. خیلی قدیمی نیست، دوره دبیرستان بودیم که این برنامه را از برنامه کودک تماشا می کردیم. من عاشق خانه دنج آقای نجّار در آن خیابان خلوت و تمیز بودم
*

یک بار معلم دوم ابتدایی مان از همکلاسی ها ایراد گرفت که چرا همه جمله سازی هایتان به "من" شروع می شود؟ ... فقط "من" بودم که با الگو گرفتن از نقشه گنجشک ها برای شکست فیل، جمله ای ساخته بودم که با "من" شروع نمی شد! معلم مان چقدر تشویقم کرد!
*

ما از این دوربین ها دو تای قهوه ای کم رنگش را داشتیم که دایی سوغات آورده بود از مکه. می گرفتی طرف نور و شاسی اش را می کشیدی پایین و عکس اماکن مقدس را یکی یکی می دیدی. حلقه های گرد فیلمش عین گنجی بود که مدام گمشان می کردیم. یکی از این دوربین ها را خودم شکستم به رسم بچگی!