۱۳۸۶ خرداد ۱۰, پنجشنبه

حمید

آخرین بار حمید را سه سال پیش در مجلس ترحیم مادر دیدم ... در این سه سال از هم خیلی دور شدیم٬ تنور دوستی مان سرد سرد شده بود. دو ماه قبل بود که چند شبی مدام من و زری خوابش را می دیدیم. زنگ زدم. باورش نمی شد ... مثل دو کسی که سال ها همدیگر را گم کرده بودند٬ حس غریبی داشتیم بعد آن همه سردی. تجربه های دلپذیر مشترک مان جلوی چشمانم رژه می رفت ... خوشحال بودم. در دبیرستان و دانشگاه هم رشته بودیم ... آن شب می گفت که دوباره کنکور شرکت کرده٬ قبول شده و حالا دارد فلسفه می خواند. خواننده و طرفدار قهار روزنامه کیهان بود و خیلی ها تعجب می کردند از دوستی من با او که من از کیهان منزجر بودم! آن شب اما می گفت خیلی عوض شده و حرف ها دارد در عین حال سخت درگیر کار عمرانی و پیمانکاری هم شده ... خلاصه یک آدم متفاوت در یک جزیره احساس که نمی دانم کدام رجیم ما را از هم دور کرد. این روزها جزایر احساس خالی تر و خالی تر می شود. اصلا گاهی فکر می کنم خود این جزایر دارند می روند زیر آب. راستش حمیدها کم شده اند... پریشب برایم اس ام اس زد: خود را به سوی ماه افکنید٬ حتی اگر خطا کنید٬ میان ستارگان خواهید نشست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر