۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

چهارپاره – 102 / قصّه عکس



(1)


تقریبا همه عکس‌های یادگاری ما از دهه شصت، مرهون علاقه علیرضا (برادرم) به عکاسی است! ... توی این عکس، این منم با آن لباس پر از چترهای رنگی. توی کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم که برای خوردن چای برگشتم خانه؛ چای خوردن رسم همیشگی خانه پدری بود بعد از خواب قیلوله بعدازظهر. مرداد سال 64 است؛ روزهای ده سالگی. علیرضا گفت بیا بشین عکس‌ات را بگیرم. بقیه را یادم نیست کجا رفته بودند که بساط چایی بود و خودشان نبودند. تنظیم دوربین آنقدر طول کشید که چایی توی نعلبکی تمام شد ولی من نعلبکی را به لب‌هایم چسبیده نگه داشتم تا علیرضا عکس‌اش را بگیرد. خانه همان خانه پلاک 11 کوچه گرایلوست. آن پشت، لب حوض، تلمبه آب است که همیشه خدا خراب بود. من سر آن شیر آب، که مایع ظرفشویی گلی کنارش هست، برای اولین بار تحت هدایت آنلاین مرحوم مادر، وضو گرفتم! زیر آن درخت پشت شیر آب، که توی عکس آفتاب رویش افتاده، لوبیا می‌کاشتم و گِل بازی می‌کردم. آن گل‌های قد کشیده توی باغچه، گل خودرو بود، گل «همیشه بهار» ... یک ماه بعدتر، از این خانه اسباب کشی کردیم به خانه پلاک 47 خیابان باهنر.
.
.
(2)
دی ماه سال 71 است؛ سال آخر دبیرستان، حیاط دبیرستان امیرکبیر زنجان. هفته‌های آخر دبیرستان پشت سر هم و با سرعت رد می‌شد و بچه‌ها یکی یکی دوربین می‌آوردند عکس می‌گرفتیم. آن موقع سال آخر دبیرستان، با رسیدن فروردین تمام می‌شد و سال بعدش دو مرحله کنکور بود و بعد معلوم بود که همدیگر را یواش – یواش گم می‌کردیم. از راست، محمد و مجتبی و شهریار و علی و من. محمد 4 سال دبیرستان را توی سه شهر خوانده بود؛ لاهیجان و قزوین و زنجان. مجتبی و من دو سال آخر دبیرستان را هم‌نیمکت بودیم؛ و نیمکت آخر! محمد و شهریار نیمکت اول با هم می‌نشستند؛ ردیف وسط. شهریار بزرگ شده دزفول بود، به خاطر شغل پدرش که افسر نیروی هوایی بود. دوربین، دروبین زنیط شهریار بود که می‌آورد عکس بگیریم. علی هم مسیر راه برگشت من به خانه بود. پارسال بعد از سالها دوباره همدیگر را توی بندرعباس دیدیم. بعد علی رفت خارجه ... فاصله دو ساختمان پشت سرمان خالیست. ساختمانی که آن وسط بود، بعد از زلزله خرداد 69 آسیب دیده بود و مرحوم شرفی، مدیر مدرسه، آن قدر خودش را به این ور و آن ور زد که جواز تخریب بگیرد و بنای سالن تازه‌ای را بریزد که موفق شد. حالا آن ساختمان هست ولی بقیه دبیرستان را همین چند سال قبل، کن فیکون کردند و بنای جدیدی بالا بردند. روی آن پله‌ها، سمت راست عکس، من از دست مرحوم قزلباش، دبیر پرسابقه و خوشنام زبان، یک کیف جایزه گرفتم، سر صف، وقتی در یک مسابقه عقیدتی – سیاسی توی مدرسه، بیشترین امتیاز را گرفته بودم ... اگر قرار جشن بیست سالگی دیپلم گرفتمان سال بعد واقعا برگزار شود، یک کوه حرف داریم ما همکلاسی‌ها.
.
.
(3)
یکی از خوشی‌هایمان، گز کردن جاده روستای خراسانلو به خصوص با موتور بود. این عکس روزهای آخر تابستان 72 است. مرتضی ترک موتور سوار شده. من برگشتم توی آینه ببینم این موتوری کی بود از کنار ما این قدر بد رد شد، که جواد که ترک موتور جلویی نشسته بود، بی‌هوا این عکس را گرفت. موتور یاماها 80 مرحوم دایی را خیلی دوست داشتم. کفشی که پایم هست، کفش سفید «گام» بود («گام به گام با کفش گام» یادتان هست؟!). این کفش را هم خیلی دوست داشتم! ... مرتضی الان مدیر کل است (بی‌ارتباطیم)، جواد مدیر کل بود و الان جای دیگری معاون مدیر کل است.
.
.
(4)
از راست؛ علیرضا و من و بهرام، اردوی دانشجویی، اروند رود، پشت به فاو، با لباس بسیجی، بهمن (یا اسفند) سال 75. راهنما می‌گفت صدّام آن مسجد پشت سر ما را در فاو، به شکل کشتی به گل نشسته ساخته؛ دهن کجی به ایران مثلا! قدری دورتر، بنای قبر ماهرعبدالرشید. با دوربین مجسمه صدام دیده می‌شد. سفر به یاد ماندنیی بود. از علیرضا یازده سالی‌ست که هزاران کیلومتر دورم و جمعه‌هایش، یکشنبه شده! ... با بهرام هم این اواخر، چند باری تلفنی تماس داشته‌ام؛ سالهاست ندیدم‌اش.
.
.
کامنتها در پلاس(+)
.
.  
.