۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

اصغرآباد

خانه پدری، دو حیاط داشت. حیاط کوچکتر که با دیواری از حیاط بزرگتر جدا شده بود، فقط حیاط بود، بنا و ساختمانی نداشت. دری این دو حیاط را به هم وصل می کرد. سال 65، یک سال بعد از اسباب کشی به این خانه جدید، یک کامیون آجر آوردند ریختند توی حیاط کوچک که چند اتاق تویش ساخته شود. اما آن اتاق ها قرار نبود به زودی ساخته شود، همین بود که آن آجرها شد اسباب ِ بازی ما بچه های فامیل، در فراغت روزهای تابستان ... خانه می ساختیم با روی هم چیدن آجرها، در چهار – پنج ردیف و البته بدون ملات؛ مثلا خانه هایی یک در یک متر! بارها نقشه کوچه ها و خیابان ها و خانه ها را عوض کردیم. یک زندگی توی این خانه های بی سقف راه انداخته بودیم. اسم آبادی مان را هم گذاشتیم: "اصغر آباد"، که یعنی قبول داریم "کوچک" است. برایش "دهداری" درست کردیم، خودمان این کلمه را ساختیم از روی "شهرداری" قبل از این که جایی شنیده باشیم اش. کار اصلی اش هم نظافت بود ... بعد یکی از بچه ها آب می آورد، یکی نان، یکی با فرغون تاکسی شده بود. بعد گفتیم این طوری که نمی شود؛ کسی زحمت بکشد و مزدی نگیرد. قرار شد پول درست کنیم. "سنگ"ها شد سکّه های "اصغرآباد". بعد دیدیم خب این طوری همه می توانند سنگ زیر پایشان را جای پول بدهند و آب و نان و تاکسی بگیرند. بانک درست کردیم و سنگ های "پول" را دانه به دانه با "ماژیک" علامت زدیم. اسم واحد پولمان را هم گذاشتیم: "سِنک"؛ به کسر "س" و "ن" که شبیه "سَنگ" باشد ولی "سنگ" نباشد. برای اصغر آباد قانون نوشتیم ... توی گرمای ظهر، سر همان خانه یک در یک متر، چادر می کشیدیم جای سقف. یک بار حتی "فاطمه" خوابش گرفت از خستگی و بزرگترها هراسان ریختند توی اصغر آباد؛ که فاطمه واقعا خواب است یا خدای نکرده توی آن گرما اتفاقی افتاده! ... گاهی دعوا هم می کردیم؛ در حد حتی اسلحه کشی! ... اصغر آباد را یکی از بچه ها زد و خراب کرد سر یکی از همان دعواهای بچگانه. قانونش را هم پاره کرد ... دیگر اصغرآباد را از نو نساختیم
.
.
.