۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

از سال 60 تا 90


خبر فوت مادر محمد جهان آرا را که می شنوی، ناغافل می پرسی که "مادر جهان آرا"؟ یک جوری هست که انگار روایت محمد جهان آرا، روایت مردی در صد یا دویست سال قبل است، نه فقط سی سال پیش؛ این قدر که از سال 60 تا 90 این همه طولانی به خیال می آید. چند روز بعد هم هفته "دفاع مقدس" شروع می شود؛ یک هفته پر کردن کیسه های جناح ذینفع، فیلم های سینمایی جنگی، پلاکاردها و مصاحبه ها و رژه ها و سخنرانی های کلیشه شده و پلاکاردهای بی خاصیت در همه جای شهر تا هفته به سر آید، تا سال بعد. و کسی نیست که بگردد ببیند کدام ایمان، مردم ِ دست خالی را آن چنان "یکی" کرده بود سد راه دشمن. یک حس دوگانه غریب دو دستی یقه ات را چسبیده، هم می خواهی محمد جهان آرا در خاطر ِ میهن و ملت همانی باقی بماند که بود و هست؛ در دور دست تاریخ، با آن نیروهای کم و خسته، چهل روز سد راه سردار وحشی قادسیه، هم آرزو می کنی که کاش بود و آن همت و ایمان را تکثیر می کرد با نیروهایش در سرزمینی که چنین شده، که اختلاس اش باید به سه هزار میلیارد تومان برسد تا کسانی از شدت فساد دردشان بیاید، و بعد یکهو یادت می آید که نکند اگر جهان آرا می بود، الان خودش پیمانکار رانت زده پروژه ها بود، یا وزیر و وکیل و استانداری که حتی حرف هایش تنه می زد به "انا ربّکم الاعلی" گفتن های فرعون. باور کنید این خیال ها به راحتی آب خوردن در ناخودآگاه خیلی ها لانه کرده؛ این دوگانگی های فرسایشی؛ هم حس می کنی جای "جهان آرا"ها خالی است، نیستند که ببینند شهر آزاد گشته، تا آستین بالا بزنند برای آبادی همان شهر که هنوز حتی آب خوردنش به راه نیست، هم هول برت می دارد که نکند اگر "جهان آرا" بود، از سپهر افتخارات و اساطیر میهن، یک ستاره آن چنانی کم می شد و می رفت داخل مردان ِ اقتصادی و سیاسی آن چنانی ِ مملکت ِ این چنینی.
.
واقعا حکایت جهان آرا و یارانش مال همین سی سال قبل است؟! مال همین نزدیکی ها؟
.
.
.