۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

همان جاده


جاده ی اسکله پر از کامیون و تریلرهای سنگین است، نو و کهنه، از همه جای کشور، و حتی از عراق و افغانستان. روزی لااقل دو – سه هزارتایش وارد خود اسکله می شوند ... و این طبیعت ماشین است که گاهی خراب شود ... و من حتی به جای راننده آن کامیونی که در جاده اسکله ماشین اش خراب شده و چند روز نمی تواند راه ببردش، دلم تنگ می شود. ماشین ها و آدم ها ویژ می آیند از کنارش رد می شوند و می روند و او نمی تواند تکان بخورد. زل می زند به عابرهای بی خیال ... غروب اسکله و جاده اسکله خیلی دلتنگ کننده است. بوی تنهایی می دهد، بوی جا ماندن
.
.
.