۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

دوچرخه

 
اولین دوچرخه من، یک دوچرخه خیلی خوب آبی رنگ بود. یادم نیست ساخت کجا بود. جنس محکمی داشت هر چند  قیافه اش فانتزی به نظر می رسید. ترمزهای خوبی داشت. یک دوچرخه ی به تمام معنا باکلاس و پسرانه. مرحوم پدر دو تایش را خریده بود که عین هم بودند. یکی برای من، یکی برای رحیم برادرم که یک سال و چهار ماهی از من کوچکتر است، و بود! شاید اول یا دوم دبستان بودم. باز درست یادم نیست. مدت ها با چرخ های کمکی اش می راندیم توی آن حیاط پردرخت کوچه گرایلو، پلاک یازده. مرحوم مادر اجازه نمی داد دوچرخه را ببریم توی کوچه. چندین و چندبار این بازوی چرخ های کمکی اش شکست و پدر بُرد، داد جوش زدند. علیرضا، برادر بزرگترمان، توی حیاط همان خانه یادمان داد تا بدون آن چرخ های کمکی دوچرخه ها را برانیم. آن چرخ ها را باز کرد. از پشت، زیر زین را می گرفت و راه می برد، چند رکاب که می زدیم رها می کرد زین را. چند بار به در و دیوار و زمین خوردیم ولی بالاخره یاد گرفتیم ... خود علیرضا نوار پیچ شان کرده بود با نوارهای آبی. زنگ رویشان بسته بودیم. قدری که بزرگتر شدیم از آن برچسب های "الله" و "بر چشم بد لعنت" و "سفر بخیر" هم خریدیم و زدیم رویش! با دهانمان صدای بوق در می آوریم: "ریم دارا ... ریم دارا ... ریم"؛ تُن آهنگش یادم هست هنوز. مسابقه می دادیم. برای کارگرهایی که خانه تازه مان را می ساختند، غذا می بردیم. از مغازه حاج نوری خریدهای کوچک می کردیم. یادم هست خیابان های صایین قلعه را تازه آسفالت می کردند، هنوز آسفالت سیاه ِ سیاه بود که من رویش دوچرخه سواری کردم با همان دوچرخه آبی. فرمان دوچرخه را رها می کردیم و می راندیم ... سه چهار سالی داشتیم شان ... سال های آخر دبستان، دیگر نمی شد آن دوچرخه ها رفیق راه های دورمان باشند. ما بزرگتر شده بودیم و آن ها  دیگر قد نمی کشیدند، زین شان دیگر بالاتر نمی آمد  ... چند وقت بعدش، شرکت "ایران دوچرخ" فرم هایی توزیع کرد برای فروش دوچرخه، به شرط برنده شدن در قرعه کشی اش. اسم نوشتیم. اسم پدر قرعه را برد! دوچرخه اما دوچرخه کوچکی بود. پدر فروخت و یک دوچرخه چینی 28 خریدیم، که آبی نبود، سیاه بود. جک داشت برای خودش از آن هایی که زیر چرخ عقب می رود و بلندش می کند ... حالا راه های دورتری می رفتیم. از باغ انگور می آوردیم، و چه کیفی داشت شنیدن صدای حرکت چرخ دوچرخه روی ماسه های خیس خورده سر راه باغ انگور ...  تازه مهدی، خواهر زاده همسن خودم، نوار پیچش کرد، مهدی چند سال بعد، توی یک تصادف پر کشید و من هر وقت بعد ِ آن چشمم به دوچرخه می افتاد، آن بعد از ظهر پاییزی را به یاد می آوردم که مهدی داشت نوار پیچش می کرد در حالی که ما بگو مگوی بچه گانه کرده بودیم و او می توانست قهر بکند، کار را تمام نشده ول کند، ولی قهر نکرد، کار را تمام کرد ... دوچرخه توی خانه پدری ماند ... ما بزرگتر شدیم و رفتیم ... خیلی وقت است دوچرخه ندارم ... می خواهم یکی بگیرم؛ هم آبی باشد هم سیاه ... من دلم تنگ است برای رکاب زدن، و برای خیلی چیزها، و برای خیلی ها
*

عکس از اینجا