۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

فصل انگور


صایین قلعه، جایی که تا چهارده سالگی یک سره شب و روزم را به او سپردم، فصل انگور، یعنی وقتی که شهریور از نیمه می گذشت، رنگ و بوی انگور می گرفت یک سره. باغدارها جعبه جعبه انگور می بردند و می آوردند. وانت ها پر و خالی می شد. باغدارها جایی را آب و جارو  و تمیز می کردند برای تیزاب، انگورها را می زدند به روغن تیزاب توی بشکه ها و پَهن می کردند روی آن زمین های تمیز  شده  و زیر نور آفتاب تا خشک شوند، و خوشمزه. دلال ها کاغذ می چسباندند روی شیشه مغازه که "انگور شما را خریداریم ... تیزاب شما را خریداریم"  ... بوی پاییز می آمد و مجال تاخیر نبود. باغدارها دعا می کردند تا محصول را تمام و کمال نچیده اند نه سرمایی بیاید و نه بارانی ببارد که نه دل و چهره حبه های انگور را بشکند و نه دل و چهره خودشان را که بلایی بود سرما و باران ِ ناگاه.
.
یک ساعتی به ناهار مانده، سطل یا زنبیلی بر می داشتم و با دوچرخه، و بعدترها با آن موتور یاماها هشتاد قرمز مرحوم دایی، می رفتم باغ "پری رُخ" یا همان "پری"ِ خودمان. آخرین بار یادم نمی آید که کی رفتم باغ برای چیدن و آوردن انگور سر سفره  ...   یک جایی از مسیر بود که ماسه ریخته بودند و از بس که دو باغ ِکناره ی راه نزدیک به هم بود، همین راه ماسه ای، نوبت آبیاری، خودش می شد نهر آب و وای چه لذتی داشت شنیدن صدای آب زیر لاستیک های دوچرخه و به هم فشرده شدن ماسه ها. درست که رکاب زدن سخت تر  می شد اما خوب بود، خوب ِ خالی نه؛ "خیلی خوب" بود ... مادر انگورها را می شست و می آورد سر سفره ناهار و ما وقتی هنوز انگور بوی باغ می داد، با چه لذتی می خوردیمش.
.
الان فصل انگور نبود که انگور و فصلش را یاد کنم. همه بر می گردد به همان "آخرین"ها که مدام رژه می روند توی ذهن و دلم.