۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

هژیر! ... چقدر خوشحالم؛ چقدر غمگین


هژیر را اول بار در خیابان دیدم. یازده سال قبل. پسرکی که شاید شانزده – هفده ساله بود؛ هفت سالی جوان تر از من. یکی از دوستان همراه گفت: "ایشون آقای هژیر لاله هستن". همه اولین آشنایی ما به رد شدنی فوری از کنار هم ماند. بعدتر بیشتر همدیگر را دیدیم؛ گاهی دفتر نشریه می آمد؛ اما خیلی کم. پرمطالعه بود؛ و شورشی، و تشکیلاتی! و البته "لاله" مستعار بود برای "پلاسچی"... روزهای زندگی مجردی من بود و روزهای بعد از فاجعه کوی دانشگاه. هر شب وزارت اطلاعات اطلاعیه می داد که فلانی را گرفتند و بهمان کردند. یک شب سر یکی از همان شام خوردن های تنهایی، لقمه در راه دهانم بود که رادیو اسم "هژیر پلاسچی" را در یکی از همین اطلاعیه ها خواند و با چه اتهاماتی! بی حرکت مانده بودم با دهان باز؛ هژیر شانزده ساله را برای رهبری اعتراضات خیابانی گرفته بودند؟ ... چند وقت زندان بود. همان موقع شنیدم که در همان "زندان" هم آرام نداشته؛ او شورشی بار آمده بود انگار ... از زندان که آزاد شد، هفته نامه "فردای روشن" بیشتر می رفت، گاه گداری مقاله ای هم به من می رساند. نفرت انگیزترین لحظات من در "پیام زنجان" لحظاتی بود که دست می بردم توی نوشته های او به قصد "سانسور" و این که کسی بو نبرد این نوشته های یک محکوم دادگاه انقلاب است. با اسم های مستعاری که خودم انتخاب می کردم و هیچ کس جز من و هژیر نمی دانست. پاسخ هژیر اما همیشه خنده ای بود به پهنای صورتش و من از درون چقدر احساس ناتوانی می کردم. بعد تر که "موج بیداری" آمد، انگار این من بودم که خوشحال تر از خود هژیر بودم؛ موج بیداری تولدی زیبا به دست هژیر و دوستانش داشت. موج بیداری از آن نشریاتی بود که بالغ به دنیا آمد و رفته رفته شد کودک، خردسال، نوزاد و حالا بود و نبودش علی السویه باشد شاید. هژیر برای یک سازمان غیردولتی به اسم حواریون خورشید درخواست مجوز کرد؛ یادم نیست که مجوز دادند یا نه ولی یادم هست یک بار با مدیر کل وقت ارشاد سر این که چرا اجازه نداد حواریون خورشید برنامه توی سالن فرهنگسرا برگزار کنند، حرف زدم؛ ناگفته؛ "بی اثر"! ... زودتر از من با "زنجان" وداع کرد؛ رفت تهران. وبلاگ هایش با اسم "حواری خورشید" یا فیلتر می شد یا مسدود و یک باری هم هک. سر "پان ترکیست" ها گله مند هم شدیم و در اقدامی متقابل لینک های همدیگر را از وبلاگ هایمان حذف کردیم! من اما نوشته هایش را گاهگداری می خواندم! غصه دار تر می نوشت؛ و تلخ تر و تلخ تر. مدتی ننوشت تا خبر رسید که پناهنده شده "آلمان"؛ شهریور دو سال قبل بود ... آخرین بار توی فیس بوک همدیگر را پیدا کردیم ... امروز نسخه اینترنتی نشریه ای را برایم فرستاده که از شروع و اسم صفحاتش می توانم حدس بزنم همه کاره "منجنیق" خود اوست ... هژیر! چقدر خوشحالم که حالا سانسور تن قلمت را نمی لرزاند، و چقدر غمگین که در خانه خودت نیستی