امروز سه ماه تمام است ساکن آسمانی، خواهر مهربانم ... آرام گرفته ای و سرت درد نمی کند. آرام گرفته ای و گل های باغچه باید تا به حال دانسته باشند که دیگر کنارشان نخواهی بود ... خیلی دلم برای صدایت تنگ است، لبانم پیشانی بلندت را می خواهد ببوسد ... دستم را انداختم دور گردنت، من و تو لبخند زدیم و مرتضی عکس گرفت. یک سال و نیم پیش. باید یادت باشد، گذشت و گذشت از این همسایگی دست من و گردن تو تا روی تخت بیمارستان که آخرین بار کنارهم بودیم. چه می دانستم آخرین بار است که با آن چشم های مهربان نگاهم می کنی ... از بیمارستان که می آمدیم بیرون، روی درخت بلندی در آن همهمه دل آزار تهران و بیمارستان، پرنده ای خوش صدا، می خواند. همه سر بلند کردیم. چقدر زیبا بود. من و هادی دوش به دوش هم می رفتیم. پرنده می خواند و حواسش به جایی بود که ما حواسمان نبود ... دل همه مان تنگ است. /ا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر