۱۳۹۹ آذر ۲, یکشنبه

ماجرای پلمب سوپرمارکت


 

حاج مصطفی الماسی را هفده سال است می‌شناسم؛ مثل خیلی‌های دیگر که در این شهر زندگی کرده یا می‌کنند و او و خانواده و برادر شهید و خود جانبازش را می‌شناسند (اینها مهم است؟!). خیلی‌های دیگر برادران الماسی را به دلیل سوپرمارکت موفق و مشتری‌مداری‌شان (به اسم "پونه" در انصاریه) شناخته‌اند، به خاطر شهرت‌شان به پاکدستی. چند وقت پیش شعبه دوم پونه در پاساژ اشراق افتتاح شد و دیروز پلمب شده و می‌دانید چرا و چطور؟! ... دو بانوی "محجبه" از دخترک نوجوان بی‌حجابی در محوطه  فروشگاه فیلم گرفته‌اند، خود فیلم یا موضوع را مخابره کرده‌اند، مدیر فروشگاه گفته که من تذکر داده‌ام و نیاز به اقدام دیگری نیست ولی اندکی بعد چند نفر "ضابط" آمده‌اند، بعد خود دادستان آمده ("خود دادستان") و فروشگاه با کلی اجناس تاریخ‌دار پلمب شده! همت و سرعت عمل و هماهنگی در مقابله با"فساد" را ملاحظه می‌کنید؟! درس اخلاقی می‌گیرید؟! ...


متنی به قلم جناب الماسی خواندم که شما هم در ادامه می‌توانید بخوانید. نپرسیدم که راضی است یا نه ولی حق مردم است که بدانند چه در این شهر بر "نیکنام" و "پاکدست"ی گذشته ... من از همه چیز، این را نمی‌دانستم که جناب الماسی قلمی چنین سهمگین دارند.

 

**

اطلاعيه تعطيلي فروشگاه

 

«خدایا مرا ببخش و از گناهانم در گذر.»

دوستان وهم مسلکان عزیزم؛

حادثه ای غم بار و مصیبتی عظیم بر اسلام و ارزشهای آن دیروز ساعت 6 عصر در فروشگاه پونه شعبه مرکز خرید اشراق اتفاق افتاد که شرح ماوقع را بیان میکنم.

به بنده گزارش شد که دو نفر خانم بسیار محترم و محجبه در حال فیلمبرداری از فروشگاه هستند و رفتارهای مشکوکی دارند؛ بنده عرض کردم که مشکلی ندارد و شاید فضای فروشگاه برایشان جذاب است. ایشان بعد از مدتی از فروشگاه خارج شدند و به نظر رسید در حال تماس و پیگیری موضوعی هستند. به آنها مراجعه و علت فیلمبرداری را سوال کردم؛ گفتند داخل فروشگاه فردی بی حجاب است. از ایشان مجوز و کارت شناسایی خواستم که طبعاً چون این فضولی ها به من مربوط نبود بزرگواری فرمودند و گفتند کارت شناسایی و بهتر از کارت در راه است و بزودی میرسد.

لذا مجدد به فروشگاه بازگشتم و برحسب راهنمایی آن دو خانم محترم دیدم که فاجعه حادث شده و شال استتار موی یک دختر بچه 10 تا 12 ساله (ظاهر، چهره و رفتار کودکانه چنین می نمود) به گردنش سر خورده است و متاسفانه ما هم غیر مسئولانه از این فاجعه غافل بوده ایم. لذا حسب وظیفه که نکند دین و ایمان بیشتری طعمه هوس شود از دختر خانم تقاضا کردم کمی سفت کند (شالش را)؛ و ایشان هم روی سیاه ما شرمگین تر نکرد و تمکین نمود.

مجدد به خواهران ایمانی مراجعه کردم و درخواست گذشت وسرپوشی نمودم ولی افاقه نکرد. بعد از  چند دقیقه با حضور ضابطین محترم که تا پایان ماجرا به نظرم شاید 6 تا 8 نفری میشد مواجه شدیم که صادقانه بگویم شخصیت های محترم و محترمه ای بودند و لذا توضیحات مختصری ارائه دادیم.

در همین اثنا بود مردی با شوکت تمام جمع را غافلگیر کرد؛ زمزمه ومعرفی های نیم بند و گفت و گوهای کوتاه معلوم کرد ایشان آقای دادستان مرکز استان شهید پرور و دیار غواصان دریادل و سرداران دلیر و مفاخر بی شمار زنجان است. و لذا در انجام تکلیف الهی خویش بدون فوت وقت و تشخیص عدم ضرورت هرگونه توضیح و تفهیم، دستور پلمپ فوری این مرکز فساد و فحشا را صادر فرمودند.

من به نوبه خود بر دست و پا و قلم مبارز و جهادی ایشان در راه صیانت از ارزشهای ریشه ای اسلام، از جمله موهای در رفته دخترکان خردسال ، که حرمت مؤمن و حقوق معنوی او در برابر آنها فاقد ارزش است، بوسه میزنم و از همه دوستان و هم کیشان تقاضا دارم جهت تشویق و تقدیر از مدافعین حریم اسلام سهم خود را ادا نمایند.

البته امروز با پیگیری موضوع تلاش کردیم کارگران مجموعه چوب بی مبالاتی و بی دینی ما را نخورند و شغل خود را محفوظ دارند و از طرفی انبوه اقلام فاسد شدنی و دارای تاریخ مصرف محدود، به واسطه گناه نابخشودنی ما حیف و میل نشود؛ ولی گویا شدت فاجعه به حدی است که توقع بخشش از دستگاه مربوطه بیجاست. روده درازی و پررویی میکنم ولی حسب تجربه، اگر حادثه مشابهی برای شما اتفاق افتاد مراقب باشید سوال وجوابی مبني بر درخواست معرفی يا مجوز و کارت شناسایی نکنید چون ممکن است موجب تکدر خاطر شده و کار بیخ پیدا کند.

 

حقیر به واسطه عظمت گناه ارتکابی، دست و زبانم کوتاه و رویم سیاه است. لذا تقاضا دارم ضمن اطلاع رسانی تعطیلی فروشگاه، خدمت ارزنده و حضور بی مثال دادستان محترم را در محل حادثه (که این سرعت را در اورژانس فوریتهای پزشکی هم سراغ ندارم) در وسع خود به استحضار بزرگان و مسئولین رده بالا برسانید تا موجب دلگرمی و تقویت انگیزه ایشان در ادای وظایف و پاسداری هر چه مصمم تر از خون پاک شهدا و جانبازان گردد.

من از همه شما به سبب  قصور و تقصیرم  پوزش میطلبم و در محضر شما قول میدهم دیگر با شرافت زندگی کنم و خطایی از من سر نزند.

سر خم می سلامت.

الاحقر سراپا تقصیر 

مصطفی الماسی؛ مدیریت مجموعه

1 آذر 1399

.

کامنت‌ها را در اینستاگرام بخوانید (اینجا)

۱ نظر:

محمدرضا گفت...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...