ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

«من ِ دیوانه»


جنوب هم که بودم، محل کار دور از شهر بود؛ اینجا هم.
دو هفته پیش کولاک که شد، شب را ماندگار شدیم محل کار. شب خوبی بود؛ خاطره شد. زیر کولاک خواسته بودم بروم عکس بگیرم. اصلا مجال نداد آن کولاک غریب. عکس گرفتنی، یکی دیگر از من عکس گرفت؛ بارانی به تن و دوربین روی صورت، زیر ضرب سرما و آن کولاک غریب.
طوری است اینجا که گاهی فکر می‌کنم گردنه را که رد کنی، وارد دنیای تازه می‌شوی؛ طبیعت بکرتری دارد؛ هم زمین و هم آسمان‌اش. سه چهار روز است، آفتاب در شهر است و ما اما اینجا، توی مه بودیم. دیروز به ظهر مانده، خورشید چربید و مه  رفت.
رفته بودم زیر آفتاب روز آخر پاییز؛ یادم آمده بود از روزهای دور؛ دورتر ... با پاشنه ضربه می‌زدم به این یخ‌های زیر برف که بشکنند، مادر می‌گفت نزن؛ کفش‌هایت خراب می‌شود. پدر نوک بیل را هل می‌داد زیر یخ‌ها و عین اهرم، حرکت می‌داد؛ یخ‌ها با یک صدای خوبی می‌شکست، جدا می‌شد؛ پدر می‌گفت این طوری زودتر آب می‌شوند. توی باغچه حیاط خانه پدری، غار درست کرده بودیم با کندن برف‌های پارو شده و ریخته توی باغچه. دیگر از برف کمتر خبری هست. برف‌ها زود می‌روند؛ تازه اگر که آمده باشند ... جفت پاها را اریب کنار هم می‌گذاشتیم، رد حرکت تراکتور روی برف‌ها نقش می‌بست ... همه چیز دور است، دور شده است.
.

غروب با حمید رفته بودیم ضیافت یلدایی؛ هر دومان ساعت قرار را خوانده بودیم 7:30 و قرار 17:30 بود! همه داشتند می‌رفتند؛ چند آشنای عزیز هم بودند ... دیوان حافظ را آوردند برای من و حمید که «تفال بزنید». گمان کرده بودم پیش از ما، هر کسی برای خودش تفالی زده. گفتم من بعدا؛ حالا حمید! حمید گرفت، ولی باز دیوان را برگرداند... نگو این تفال اول و آخر آن ضیافت بوده؛ گو بر گردن من بود از حافظ بخواهم برای همه ... نیت ... بعد ... همه خوشحال شدند؛ چند نفری حتی می‌پرسیدند «واقعا همین آمد؟!» ... برای جمع، در سکوت، کسی به طمانینه غزل 184م را خواند، عکس گرفتیم، خداحافظی کردیم ... «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ...»
.
.
عکاسی زیر ضرب کولاک
*