۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

به هر حال، یک «معنی مشترک» دارد سقوط می کند


به هر حال یک «معنی» دارد سقوط می کند، یعنی سر جای اوّلش نیست، و رو به بالا هم نیست. این را حتی اگر هجوم کم سابقه درس خوانده ها و درس نخوانده ها برای رفتن از میهن فریاد نکند، اگر انبان خالی مانده ادعاهای ترقی و پاکدستی از «باور»، فریاد نکند، اگر کُنه دلشوره و  حسرت و غصه های کسانی از جنس حاج آقای امجد و محمد نوری زاد و حسین علایی و عماد افروغ و رضا منصوری(+) و محمد مطهری(+) هم دیده و خوانده نشود، باز باور کردن اش به قوه انصاف سخت نیست که یک «معنی» دارد این وسط سقوط می کند، سر جای اولش باقی نمانده. حالا حتی یک تعارف برای خیابان گردی و خرید عید در 25 بهمن، اینترنت مملکت مدعی پیشداری در بیداری را از نفس می اندازد، مقامات امکانات سرکوب به رخ می کشند؛ حتی وقتی روزنامه ای که سرش به تن اش بیارزد، حزبی که درش تخته نباشد، دیگر باقی نمانده و دو معترض بزرگ، که کار بزرگ شان فقط بیانیه دادن بود، به اسارت رفته باشند. بسیاری از اقربای انقلاب اسلامی لااقل در ناخودآگاه شان متوجه شده اند؛ کسانی عافیت به جان و آبرو و خانمان خریده و سکوت کرده اند، رفته اند یا مانده اند، با همه دردی که سهم برده اند و می برند، کسانی جان و مال و آبرو را کف دست گذاشته اند، و مهربانانه، و تلخ، هشدار می دهند، که انگار کار از سرّ و خفا گذشته، و کسانی که هر صدای نقدی را براندازی و بی بصیرتی به شمار می آورند، می کوبند، می زنند، مجوز لغو می کنند، خانه منحل می کنند، آن قدر که نگران منحرف شدن جوانان مملکت هستند، نگران نان حلال سر سفره خانه خودشان نیستند، همه و همه و همه، چیزی را، یک «معنی مشترک» را، در حال سقوط می دانند. گروه اول اگر سکوت و هشدار را چاره می داند، گروه دوم بستن و ساقه و برگ افکندن را، که مگر همه چیز آرام گیرد و رام شود و به کام باشد. هر دو اما نگران و مضطرب، می دانند چیزی دارد سقوط می کند، یعنی سر جای اولش نیست، و رو به بالا هم نیست.
.
.
.