۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

185


وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو
آن جا که آب نیست، ز دریا سخن مگو
پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند
از باغ سبز شکوفا، سخن مگو
دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن، آتشم مزن
خشکیده بیخ تاک. حریفا! سخن مگو
چون نیک بنگری، همه زو بی وفاتریم
با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو
آن جا که دست موسی و هارون، به خون هم
آغشته گشته، از یدِ بیضا سخن مگو
وقتی خدا، صلیب به دوش آمد و گذشت
از وعده ظهور مسیحا سخن مگو
آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ
با شام آخر است و یهودا. سخن مگو
این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو
ظلمت صریح با تو سخن گفت. پس تو هم،
از شب به استعاره و ایما، سخن مگو
با آن که بسته است به نابودی ات کمر
از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو
خورشید ما، به چوبه ی اعدام بسته شد
از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو
.

حسن منزوی. غزل 185 در مجموعه آثار