۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

کلتی برای کشتن مرگ



... دقیقا یادم هست تصمیمم را برای قبول کردن کار (نوشتن زندگینامه) چمران موقع ِ خواندن کدام صحنه گرفتم. صبح زودی بود که دکتر چمران داشت می رفت سوسنگرد. همان جایی که قرار نبود از آن برگردد. شب قبل به غاده – زنش – این را گفته بود، این که بر نمی گردد را، و صبح وقتی داشت می رفت به موهای غاده که پوتین هایش را برایش جفت کرده بود دست کشیده بود و گفته بود تو دختر خوبی هستی و تا پوتین هاش را بپوشد غاده که دیوانه شده بود و فکر می کرد باید یک کاری برای زنده نگهداشتن شوهرش و عشقش بکند به اتاق دویده بود و کلتی را برداشته بود. در آن لحظه این بهترین و بازدارنده ترین کاری بود که می شد در برابر مرگ کرد. با مرگ باید با سلاح خودش روبرو شد. فکر کرده بود پای چمران را با کلت می زند که نتواند برود، که لنگ باشد و پیش خودش ماندگار شود، که مرگ، عقب بماند. کلت را برداشته بود و دویده بود که بزند اما چمران دیگر رفته بود. رفتنی که برگشتن نداشت.


حبیبه جعفریان – همشهری داستان – دی 89