۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

لااقل که سنگ تر نشود


گاهی شاید خیلی از ماها فکر کرده ایم، خدا که خداست، وقتی بنده هایش توانسته اند ضدانفجار و ضدحریق و ضد ضربه بسازند، چرا نخواسته خدایی کند و این بشر را ضد حریق و ضد انفجار و ضد ضربه بسازد که این همه نمیرد و نسوزد و له نشود حتی سر کوچکترین انفجارها و حریق ها و ضربه ها. و چقدر این پوست و گوشت و استخوان ضعیف اند خدایا! ... بعد تصورش را که می کنیم و می بینیم اگر غولی بودیم ضد انفجار و ضد حریق و ضد ضربه، و لابد از پس ِ آن، سهم دردمان کم و حدّ تحمل مان بالا بود، شاید که عمر بیشتری داشتیم ولی دلمان خیلی خیلی زودتر از این ها سنگ می شد که حالا شده، یعنی با این وضعیت شده. بعد هیچ گاه گرمای بوسه و نوازشی مغز استخوان مان را گرم نمی کرد. بعد بهانه نداشتیم برای دعا که "یا ربّ اِرحَم ضَعف بَدَنی". بعد توی پیاده رو وقتی تنه به تنه ای می خورد باید مدام گوش مان را می گرفتیم که کَر نشویم. در و دیوار را باید سخت و ضخیم تر می ساختیم؛ آخر ما غول شده بودیم و رد شدن از در و دیوار راحت تر می شد ... چه خیال ها ... گذشت؛ گذشت که ضد انفجار و ضد حریق و ضد ضربه باشد این رگ و پوست و استخوان. همان موقع که سنگ قابیل بر سر هابیل فرود می آمد از پشت هم، خدا خودش می دانست چه کرده و خواست به ما بفهماند. آن سنگ درون قابیل بود که می خورد بر سر ِ برادر  ... چه خیال ها ... گذشت؛ گذشت که ضد انفجار و ضد حریق و ضد ضربه باشد این رگ و پوست و استخوان. شاید که خودمان فکری به حال آن خلوت درون بکنیم که حساب و کتابش را داده اند دست خودمان. باید مدام تیمارش کنیم؛ که سنگ نشود، لااقل که سنگ تر نشود؛ همان "دل" را.