۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

بارانی بودن


بارانی بودن، همیشه فرجامی دلبخواه ندارد ... گاه قطره می شوی و از دل آسمان ِ ابری سُر می خوری و می افتی پایین،  تَر می کنی یک چرکین ِ خشک شده را و خودت هم رنگ و بوی همان را می گیری، شانس بیاوری زمین زیر پایت سفت نباشد و بتوانی فرو بروی توی دل خاک؛ و گم شوی ... گاه قطره می شوی و از دل آسمان ِ ابری سُر می خوری و می افتی روی برگ ِ گلی و از آن جا راه ساقه را می گیری می روی پایینتر و می رسی به خاک، و به ریشه، و بعد با بوی گل پخش می شوی توی گلستان ... و گاهی هم قطره می شوی و از دل آسمان سر می خوری پایین و هیچ کاری نمی کنی؛ فقط می شوی رد نگاه یکی که از پشت پنجره دارد تن تو را با باران چشم های خودش خیس تر می کند ... چکیدن از ابر، ابتدای داستان است