۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

به دست هایش نگاه کن


به دست های دیکتاتور که خیره می شوی، آن نفرتی را که از تماشای چشمانش داری از یاد می بری و به جای آن به یاد می آوری که او هم یکی است، یا یکی بود، از جنس خودت: از جنس "آدم". این طوری راحت تر می بخشی،  این طوری یادت می ماند که "همه" می توانند دیکتاتور باشند؛ حتی خود ِ خودت که شبیه آن دست ها را داری. همان دست هایی که حکم های ستم را انشا و امضا می کند ... این طوری از "فرد" جدا می شوی، سراغ "جمعی" می روی که پیشه شان ساختن دیکتاتور است، سراغ "مسلکی" می روی که بهانه قیام و قعودش، و تنها رازش "رازِ بقا"ست، به هر بها، و هیچ نسیم مخالفی را هم تاب ندارد. این طوری می زنی به دل آن جمع  که  بی زوال نشان می دهد، آن آیین و مسلک را از پرده بیرون می کشی. این طوری "ستمکار" آن قدر فکرت را به خودش مشغول نمی کند که "ستم". یادت می ماند که ستمکار رفتنی و مُردنی است، "ستم" اما ریشه دارد به عمر بنی بشر ... به دست ها نگاه کن، این طوری آن عادت نفرت از چشم ها از سرت می افتد. این طوری به یاد می آوری که او هم یکی است، یا یکی بود، از جنس خودت: از جنس "آدم" ... امتحان کن