۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

عجب خدایی! عجب موسایی


خدا در سوره اعراف جريان رفتن موسى و هفتاد نماینده برگزیده بنی اسراییل را به ميعادگاه "طور" تعریف می کند اما آن جا نمایندگان بنی اسراییل ساز دیگری کوک می کنند و از موسی می خواهند که از خدا بخواهد، خودش را نشان دهد. زلزله بزرگی رخ می دهد؛ جمعيت هلاك می شوند و موسى مدهوش بر زمين می افتد. به هوش که می آید، از حرف هایی که خطاب به خدا می گوید این است: " ... من چگونه پاسخ قوم را بگويم كه بر نمايندگان آنها چنين گذشته است؟ ... اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا؛ آيا ما را به خاطر كار سفيهانمان هلاك مى كنى؟ ...".
*
عجب موسایی! ... به خدا می گوید "حالا من جواب کار تو را چه بدهم؟ ما را به خاطر حماقت احمق هایمان مجازات می کنی؟" ... خدایی که موسی را زیر دست فرعون بزرگ کرده، به دست و عصایش ید بیضا و اژدها فرستاده، عبورش داده از نیل خروشان، نجاتش داده از سحر ساحران دربار و از شر سپاه فرعون، اییییین همه منت دارد سر بنده اش؛ باز آن قدر مهربان است و بخشنده، که می ایستد تا پیامبرش راحت بر گردد و بگوید: من جواب کار تو را چه بدهم؟ ما را به خاطر حماقت احمق هایمان مجازات می کنی؟ ... و تازه این خدا آن قدر مهربان است که همان هفتاد نفر را عمر دوباره می دهد، سال ها بعد هم می آید و همین قصه را برای آخرین پیامبرش، و برای پیروان آخرین دین آسمانی، تعریف می کند ... عجب خدای خوبی، عجب خدای دوری، عجب خدای نزدیکی