۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

امامزاده یعقوب


عکس بالا را تصادفا پیدا کردم؛ توی این دنیای مجازی
*
امامزاده یعقوب گره خورده به روزهای زندگی ما؛ همه متولدین "صایین قلعه" (+) ... بقعه امامزاده بر فراز تپه ای قرار داشت که از بالای آن می شد، و می شود، کیلومترها دورتر را دید. از خود صایین قلعه هم می شد دیدش لااقل تا روزهایی که این ساختمان های بی قواره هوا نشده بودند. زمستان ها و پاییز گاهی پشت مه گم می شد. برای مسافرها عین یک تابلو بود که کجای جاده اند. تفرج گاه بود؛ با دو چشمه آبی که داشت؛ و یک تک درخت زالزالک چند متری مانده به آخرین پیچی که تو را می رساند به بالای تپه. مسیر قبله را به ما که بچه بودیم نشان می داد؛ بار اول توی خود امامزاده بود که پیش خودم گفتم اگر در خانه به سمت امامزاده نماز می خوانیم پس توی خود امامزاده باید چه کنیم! ... مسیر پر پیچ و خمش تا همین پانزده – شانزده سال قبل خاکی بود. حجره برای مسافر و زائر داشت. چند نفر از اهالی صایین قلعه که بهشان می گفتند "شیخ" متولی بودند؛ "شیخ" بودند نه معمم. یک اتاقکی داشتند برای استراحت و اتاقکی برای قرض دادن گاز پیک نیکی و ظرف و ظروف. "قربان" بود؛ مرد بزرگی که کوچک مانده بود. پادو بود برای شیخ ها، کفش ها را جفت می کرد و گاهی سکه ای می گذاشتند کف دستش. امامزاده ضریح سبزی داشت؛ کوچک اما. می شد شمعی روشن کرد برای ادای نذر. هر کسی از راه رسیده بود، به رسم ارادت، تابلویی به دیوار نمازخانه اش کوبیده بود. روزهای تعطیل خیلی شلوغ بود، عاشورا به خصوص. درخت توتی جلوی ورودی اصلی ، کنار حوض آبی که آبی رنگ شده بود ... یک تپه بلندتر از تپه ای که امامزاده رویش بود، دکل ماکرویو نصب کرده بودند؛ برای مخابرات و صدا و سیما؛ خود این تپه بهانه بود برای ورزش و بالارفتن تا حفاظ مرکز؛ "سیمتو" صدایش می کردیم؛ و نمی دانم چرا! ... این اواخر نقشه ریختند که بنایش را بکوبند و از نو بسازند؛ ده سال پیش حدودا؛ و طرحی نو در انداختند؛ حالا باز هم زائر دارد هم مسافر، چشمه هایش خشک شده اند اما، و خبری از آن تک درخت زالزالکش ندارم ...
*
یک رنو پنج خریده بودم، سال 83 بود؛ آن سال بد. مادر مریض بود و داشت حالش بدتر می شد. گفت با ماشین تو می خواهم برویم امامزاده. سایرین با ماشین های دیگر آمدند و مادر با ما. بی حال بود ... مادر نماز خواند، دعا کرد ... آن آخرین زیارت مادر بود.
*
عکس بالا، عکس روزهای قدیمی امامزاده یعقوب است. سایه "قربان" را که نشسته دم در ورودی می بینید و پشت، آن تپه ای را که "سمیتو" بود. قربان روز چهارم تیرماه 83 ناگهان درگذشت.
*
می خواهم این نوشته را با همه حسی که در آن جاریست تقدیم کنم به همه صایین قلعه ای هایی که حالا فرسنگ ها دورند از امامزاده یعقوب؛ بپذیرند از من