۱۴۰۰ خرداد ۱۹, چهارشنبه

240

چرا خیال کرده بودم ″صد سال″ خیلی زیاد است؟ حالا هزار سال از ″خدانگهدار″ت می‌گذرد و من همه تاریخ را به شهادت می‌گیرم که ثانیه‌های ″عطر″، ثانیه‌های ″نجات″ بود. چقدر پوست کلفت بودم. چقدر زود و تند، دور شد ″حال خوب″ و آنچه قد برافراشت، سایه افسوس بود بر همه برگ‌های رفته‌ی تقویم و جان من ... سوگند به حرف‌هایی که هیچ‌گاه گفته نخواهد شد که آنچه بر جای مانده نجوا با دوست است در طلب باران اردیبهشت و خوبی تو، گیرم من فقط شبیه ″یاد″ پرنده‌ای لرزان باشم در خاطر قبیله ابرهای آمده از اقیانوسی دور.


هیچ نظری موجود نیست: