۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

شعر جمعه – 7

در حوالیِ آلزایمر
.
نامم را به خاطر ندارم
و نمی‌دانم لب که باز کنم
به کدام زبان سخن خواهم گفت،
به کدام زبان دعا خواهم خواند،
به کدام زبان دشنام خواهم داد...
.
تختِ بیمارستانی را می‌مانم
که به خاطر نمی‌آورد بیمارانِ مُرده‌اش را...
.
رنگِ چشمان مادرم را به یاد ندارم
و نمی‌دانم پدر پیپ می‌کشید، یا سیگار؟
من در تابستان به دنیا آمدم، یا پاییز؟
در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار،
یا پنجاه و چهار هزار و سیصد و یک؟
.
نام گربه‌ی خواهرم ببری بود، یا روکو؟
کورش پادشاه روم بود، یا پارس؟
در کتابِ تاریخ پنجمِ دبستانمان
لطفعلی‌خان پیروز شد،
یا آغا محمدخان؟
گونه‌ی دختر هم‌سایه که به یازده ساله‌گی عاشقش بودم
چه عطری داشت؟
درختِ حیاطِ خانه‌ی مادربزرگ چه میوه‌ای می‌داد؟
نام دوستِ دوران نوجوانی
که در تصادف مُرد چه بود؟
ناظم مدرسه ما را
گوساله صدا می‌زد، یا کره‌خر؟
.
به اتوبوسی قراضه می‌مانم
که چهره‌ی یکی از مسافرانش را حتا در یاد ندارد...
.
تو را اما به خاطر می‌آورم
و می‌دانم روسری‌ات در دیدار نخست‌مان چه رنگی داشت
و یشمِ ناخن کدام انگشتت را
در اضطرابِ آمدن جویده بودی!
.
به حافظه دارم هنوز
عطرِ فرانسوی تو و زنگِ ایرانی صدایت را
وقتی سلام مرا جواب می‌گفتی!
می‌توانم به تو بگویم که در آن لحظه
چند برگ از چنارهای خیابانی که در آن بودیم
به زمین افتادند
و چند کلاغ بر نرده‌های خاکگرفته‌ی پارک نشستند
حتا می‌توانم خبرت بدهم
قلبت چند بار در دقیقه می‌زد
و چند مُژه
تیله‌ی چشمانت را درخود گرفته بودند.
.
جهان را می‌شود از یاد برد دقیقه‌ای
و می‌توان فراموش کرد
شماره‌ی شناسنامه،
حسابِ بانکی
و نمره‌ی تلفن خانه‌ی خود را
اما کارِ دشوارِ به خاطر نیاوردن تو
تنها از دستِ مرگ ساخته است.
مرگ هم که وقتی تو با منی
از کنارم می‌گذرد و خود را به ندیدن می‌زند
آن‌وقت در بهشت
فرشته‌گان کوچک را توبیخ می‌کند
برای نشانیِ اشتباهی که به او داده‌اند
و در دل به لپ‌های گُل‌انداخته‌شان می‌خندد!
.
فراموش کردنِ تو ساده نیست
چون فراموش کردن این نفس‌ها
که گویی تکرار می‌شوند
تا تو را بسرایند ... 
.
.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر