۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

انسان معنوی کیست؟


اشاره: مصطفی ملکیان در بخشی از مصاحبه خود با روزنامه آفتاب یزد – 14 آذر 79 – که با عنوان «معنویت و محبت چکیده همه ادیان است»، در کتاب «مشتاقی و مهجوری» (نشر نگاه معاصر) نیز تکرار شده، به توصیف «انسان معنوی» پرداخته. خواندن این متن را به علاقمندان آنچه معنویت و تعبد و تدین خوانده می شود (و این ها البته متفاوت اند!)، به خصوص از آن رو که به پروژه موسوم به «عقلانیت و معنویت»(+) استاد ملکیان نیز ارتباط پیدا می کند، توصیه می کنم.
*
... 
بنا به تلقی من، معنویت نحوه مواجهه ای با جهان هستی است که در آن شخص روی هم رفته با رضایت باطن زندگی می کند. بسیاری از انسانها از ابتدا که به دنیا می آیند تا وقتی از دنیا می روند دایما با حالتهای نفسانی نامطلوبی سر و کار دارند. آنها با این حالتهای نفسانی در رنج و عذابند. مثلا همیشه در حال اضطراب، دلهره و اندوه ، غم، ناامیدی، احساس سرگشتگی و سردرگمی و احساس بی معنایی و بی هدفی به سر می برند و از بدو تولد تا زمان ترک دنیا، تقریبا همیشه با فراز و نشیبهایی در همین حالت به سر می برند. به گمان من، معنویت نحوه ای از مواجهه با جهان هستی است که فرآورده اش این است که آن حالتها تا آنجا که امکان پذیر است، در انسان پدید نمی آید و یا اگر پدید آمد، ناپایدار خواهد شد. بنابراین معنویت نوعی از نحوه مواجهه است که اگر کسی آن نحوه مواجهه را داشته باشد روی هم رفته با رضایت باطن زندگی می کند و دستخوش اضطراب، دلهره و نومیدی نمی باشد. در واقع من معنویت را با فرآورده معنویت شناساندم و گفتم چیزی که عاید انسان می کند، نوعی رضایت باطن است که البته سازگار است با اینکه زندگی آدمی منحصر به دنیا باشد، یا - به نظر شخص - زندگی پس از دنیا هم وجود داشته باشد. اگر چه تا جایی که من می دانم معنویان جهان عموماً به زندگی پس از مرگ با صور مختلف جاودانگی معتقدند.
...
از سویی چنین نیست که همه کسانی که معنوی هستند و به کنه ادیان رسیده اند، به ظاهر ادیان تاریخی نیز التزام نظری و عملی داشته باشند. به این لحاظ امکان دارد انسانی متدین باشد، اما معنوی نباشد و یا معنوی باشد اما متدین نباشد. امّا انصاف این است که اکثر انسانهایی معنوی در طول تاریخ تعلق خاطر به یکی از ادیان نهادینه و تاریخی هم داشته اند، اگر چه تلقی شان از دین نهادینه و تاریخی با تلقی عوام الناس از آن دین خیلی متفاوت بوده است. گویی مردم کوچه و بازار از دینی که به آن احساس تعلق خاطر می کنند پوسته ای را دارند و معنویان هر دینی از آن دین به جای پوسته، هسته را دارند. به این معنا اینگونه نیست که همه معنویان متدین به معنای کوچه و بازاری آن باشند و چنین هم نیست که همه متدینان متعلق به دین تاریخی و نهادینه حتما معنوی هم باشند. به زبان دیگر به گمان من معنویت هسته دین است نه پوسته آن. از این حیث می توان گفت که برای همه کسانی که فقط تعلق شناسنامه ای به دین دارند، امکان رسیدن به هسته نبوده است و همه آنها به این حالت نرسیده اند.
...
به نظر من مناسبات اجتماعی یک انسان معنوی براساس سه اصل «عدالت»، «احسان» و «محبت» استوار است. البته انسان در مدارج پایین تر معنویت با دیگران براساس عدالت رفتار می کند، وقتی مدارج معنوی انسان بالا رفت، کارش به احسان منجر می شود و در مرحله سوم به محبت می رسد. عدالت در مناسبات با انسانهای دیگر، بدین گونه است که مثلاً وقتی من می خواهم آنچه را که حق خودم است از شما بگیرم و به کمتر از آن راضی نشوم، ذره ای هم به بیش از آن طمع نداشته باشم. به این معنا که حق خود را استیفا کنم  اما تعدی و تجاوزی هم به حق شما نکنم. وقتی انسان از نظر معنوی بیش از این رشد کرد، نه فقط عدالت می ورزد، بلکه بالاتر از آن ، احسان می کند. به این معنا که از بخشی از حق خود نیز صرف نظر می کند و اجازه می دهد این حق معطوف به دیگران شود. اما از این بالاتر نیز امکان پذیر است و آن اینکه من نه فقط عدالت و احسان می ورزم، بلکه محبت می ورزم.
...
معنویان جهان «خوددوست»ترین انسانها هستند و برای خودشان ارزش بی نهایتی قایلند. به همین دلیل همیشه مراقبند که به گونه ای زندگی نکنند که «خود» گرانبهایی که در اختیارشان است، ذره ای ضربه ببیند. ما به جهت خوددوستی نیست که به دیگران ظلم می کنیم، بلکه به دلیل «خودنادوستی» است که به آنها ظلم می کنیم. به نظر من هیچ گاه نباید به انسانها گفت خود دوست نباشید. زیرا به تعبیر قرآن هر خوبی ای که به دیگری می کنی در واقع به خودت کرده ای و همچنین هر بدی که به دیگری می کنی، باز هم به خودت باز می گردد. بنابراین بزرگترین مشکلات در جامعه از سوی کسانی پدید می آید که خود را فراموش کرده اند. قرآن خود فراموشی را نه تنها مثبت تلقی نکرده، بلکه بزرگترین عقوبت خدا فراموشی را خود فراموشی دانسته است.
.
چون انسان معنوی خود را دوست می دارد، به وضع موجودش اکتفا نمی کند و سعی می کند خود را به وضع ناموجود مطلوبتری ارتقا دهد. از این رو یک انسان معنوی هیچ گاه از سیر و سلوک درونی خالی نیست. یعنی به سرنوشت خود علاقمند است و سعی دارد به وضع مطلوبتری از حال برسد. ویژگی بعدی انسان معنوی این است که درد و رنجهایی که در عالم بیرونی برایش به وجود می آیند، یا اصلا برایش درد و رنج نیستند یا برایش قابل تحمل هستند. امام جعفر صادق (ع) درباره اطرافیان امام حسین (ع) می فرماید: «به خدا سوگند که آنها هیچ گاه درد ناشی از شمشیر را احساس نمی کردند.» معنای این سخن آن است که وقتی کسی معنوی است درد و رنجی را که انسان عادی قادر به تحمل آن نیست، تحمل می کند. چرا که معنا و آرمان خاصی برای زندگی خود در نظر دارد. هرگاه احساس کند درد و رنجی او را زودتر به آرمانش می رساند، آن را تحمل می کند. ویژگی دیگر انسان معنوی این است که تنها خود را مسوول سرنوشت خود می داند. بنابراین هر گونه بهانه جویی را کنار می اندازد. انسان معنوی، هر چه معنوی تر می شود، احساس می کند خودش در حال شکل دادن به خودش است و اگر در جایی کوتاهی کرد، خود را مسوول می داند.
...