۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

یکی بود، یکی نابود


* شهرام شکییا
.

یک خیلی سرش می شد، دیدن این جوری نمی شه، سر و تهش کردن
.
یکی سر و صداش در اومده بود. سرشو بریدن، دیگه صداشم در نیومد
.
یکی اومد دس کنه توی جیبش، دید در جیبشو دوختن. اومد حرف بزنه، دید دهنشو دوختن. خسته شد از دوزندگی اومد بیرون رفت بر شکاری یه قیچی بگیره دوختا رو ببره تا اومد به خودش بجنبه، همه چی شو بریدن
.
یکی نمی مرد، کشتنش
.
یکی واسه خودش عددی بود. بردنش زیر رادیکال. یکی عددی نبود، بردنش روی رادیکال. یکی دیگه ام عددی نبود. عاقبت اون قدر بالای رادیکال شلوغ شد که رادیکال شکست. همه ریختن روی سر اون که واسه خودش عددی بود؛ تقسیمش کردن
.
یکی بود که حرفاش مفرح ذات بود، اما مخل حیات
.
یه عده بودن که می خواستن یه چیزایی رو صادر کنن. اما خیلی  تو کارشون وارد نبودن. تصمیم گرفتم اول وارد بشن بعد صادر کنن. وقتی درست و حسابی وارد شدن، دیدن چیزی ندارن که صادر کنن
.
.
متن کامل رو در شماره مهر 90 ماهنامه "تجربه" بخونید
.
.
.