۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

آن نگاه را، تاریخ، تنگ در آغوش گرفت


آن روز، آن تقاطع، آن خیابان، همان جا که چشم هایش را از دردی ناگهانی به هم فشرد. و به پشت افتاد ... دست گذاشتند روی سینه اش؛ همان جایی که سوراخ شده بود؛ از رد سربی که داغ بود ... داد زدند. اما او آرام آرام ساکت شد. خون از دو سوی دهان و دماغش بیرون زد و جویی از خون لیز خورد سمت بالای سرش، و روی چشم چپش شد حوض خون، و با چشم خیره به ما، برای همیشه شد "ندا"ی ما ... و رفت
*
داغ ندا امروز دو ساله می شود
*
و آن نگاه را "تاریخ" تنگ در آغوش گرفت
.
.
.
.
.