۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه


.
در شهری که دیگر هیچ کس
_ حتی کودکان اش _
اسم فرشته ها را نمی دانند
اگر هنوز ...
اگر هنوز چیز مقدسی ...
اگر هنوز چیز مقدسی باقی مانده باشد
باری،
عینک ته استکانی
و چروک های صورت و نازکی خواب ِ پیرزن فرتوتی است
که فرشته ها را
_ هر روز _
به اسم کوچک صدا می زند.

*

روایت: مصطفی مستور
عکس: امیر حجت صفرلی
هر دو از کتاب: پرسه در حوالی زندگی

**
من نوشت: مرحوم مادر هم همین طور می خوابید؛ مثل مادر همین عکس بالا. از آن چُرت های کوتاه بعدازظهری، بعد از نماز و ناهار. دو دستش را می گذاشت روی هم، و زیر یک سمت صورت ... یک عینک ته استکانی هم داشت برای وقت ِ خواندن که به یادگار هنوز دارمش ... همین دیشب باز خوابش را دیدم. گفتم: "شما بخواب، من بیدارم ... سر وقت بیدارتان می کنم"
.
.
.