۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

خراسانلو


خراسانلو روستایی است در پای کوهی به همین اسم؛ هشت کیلومتری شمال شرقی صایین قلعه ی خودمان؛ 65 کیلومتر مانده به زنجان ... در سینه این کوه زیبا، سال ها قبل مسجدی هم ساخته اند. روستا جمعیت زیادی ندارد. اگر بخواهی از صایین قلعه خودت را برسانی به خراسانلو، باید هم از روی ریل راه آهن قزوین – زنجان رد شوی و هم از زیر گذر اتوبان همین مسیر. اتوبان البته فقط پانزده سال عمر دارد. جاده منتهی به خراسانلو از قبل از انقلاب آسفالته بوده ظاهرا؛ آن هم به دلیل وجود یک اردوگاه تقریحی دولتی در همسایگی روستا. حدود هفده – هجده سال قبل این جاده را کنار گذاشتند و یکی دیگر به موازاتش ساختند. دو طرف بخشی از جاده، باغ است؛ باغ میوه و انگور. بعد به خراسانلو که نزدیک تر می شوی، باغ ها کمتر می شود و زمین اگر زراعی باشد، کشت دیم دارد ... موتورسواری در این جاده تفریح روزهای نوجوانی مان بود. هجوم مردم از گوشه و کنار به کوه خراسانلو و مناطق با صفای قدری دورترش به خصوص در سیزده بدر، زبانزد بود (هنوز هست؟ ... نمی دانم). دورتر نهرهای مصفا پیدا می کردی که مرز مشترک کوه و تپه های مجاور را پایین می آمدند. عکسی با دوستان دارم زیر آبشار یخ زده جاری از کوه، به صف ایستاده ایم؛ فروردین ماه بود تازه. توی همین نهرها من خرچنگ گرفته بودم. چند بار در دوران مدرسه همکلاسی ها و دوستان اردوی دسته جمعی رفتیم برای تفریح در اطراف همین خراسانلو. بعدتر هم گاه و بیگاه دوستان زنجانی گرد هم می آمدیم و می رفتیم خراسانلو. همیشه پز کوه های خراسانلو را می دادم به دوستان زنجانی و می گفتم "گاوازنگ شما پر از سنگ های خرد و ریز شده است؛ اینجا پر تخته سنگ های بزرگ و زیبا" ... یک سنگ گرد طبیعی داشت که شهرداری هیدج "کش" رفت و برد گذاشت توی بلوار ورودی شهر و بعد معلوم نشد که چی شد. خراسانلو زیبا بود ولی یک بدبیاری بزرگ داشت؛ جنس سنگ های کوه اش "گرانیت" بود. همین بود که از حوالی ده سال قبل افتادند به جانش. یک چیزی می گویم و می نویسم؛ یک چیزی می خوانید و تصور می کنید؛ انگار  سلاخی کرده اند کوه را با دشنه  انفجار و گریدر و بولدرز و لودر. آن قدر از تنش کندند و بردند که باورتان نشود. اگر کوه خون داشت، آن جا دریای خون می شد ... دو سه روز قبل از خداحافظی همیشگی از زنجان، حدود شش سال قبل، برای خداحافظی رفتم که با این تحفه خدایی هم بدرودی گفته باشم؛ که قطعاتی درخشان از خاطرات روزهای گذشته ام را با خود داشت. خشکم زد. لت و پار کرده بودند کوه را و هنوز هم مشغول کار بودند. هیچکدام از آن تخته سنگ های بزرگ که ازشان بالا و پایین می رفتیم نبود ... انگار که دری بسته به رویت بماند و غمگین بازگردی. دیگر هیچ گاه جرات نکردم به خراسانلو بروم ... دیروز به نقل از محمد عزیز، این خبر را خواندم؛ داغ دلم تازه شد
*

قبلا قدری در همین باره؛ اینجا