۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

من از کُشتی دوم شان می ترسم

مرد تبر برداشته بود و می رفت تا بت را بشکند؛ به خاطر خدایش. شیطان خواست جلوی او را بگیرد. کُشتی گرفتند و مرد، شیطان را زمین زد. شیطان پیشنهاد معامله داد: "تو بت را به حال خودش بگذار من هر شب زیر بالشت سکه طلا و نقره می گذارم". مرد معامله را قبول کرد. هر شب شیطان زیر بالش مرد سکه می گذاشت تا شبی که چنین نکرد. مرد خشمگین شد. راهی شد که بت را بشکند. باز شیطان خواست جلوی او را بگیرد و این بار شیطان پشت مرد را در کشتی به خاک زد ... به شیطان گفت: "چرا این بار من باختم؟ من همانم که بودم و تو همانی که بودی". شیطان گفت: نه! بار قبل به خاطر خدایت سراغ بت می رفتی و این بار به خاطر خودت
*
نمایش این حکایت را سال های سال قبل از تلویزیون دیدم؛ یادم هست بازیگر نقش مرد را مرحوم هادی اسلامی به عهده داشت. حالا هم نقل به مضمونش کرده ام. به گمانم حکایت ریشه داری باشد ... هر بار که مردان ِ دیروز جنگ از "تکرار حماسه دفاع مقدس" سخن می گویند، نگران کُشتی ِ دوم شان می شوم با شیطان؛ به نیت شان گمان خوب ندارم و می ترسم ضربه فنی شوند
.
.
اصل داستان:
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند.
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند ... ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد ... مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور نکرده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ پولی نبود! خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟! عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !
ابلیس گفت : زهی خیال باطل، به خدا هرگز نتوانی کند. باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت : دست بدار تا برگردم! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...