۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

هنوز به یاد خاتمی



از فائزه جمالی در شماره خردادماه جاری "همشهری داستان"، روایتی نقل شده زیر عنوان "نقره ای". این روایت، روایت همسایگی تصادفی اوست با خانه جلال (آل احمد) و سیمین (دانشور). نویسنده روایت کرده که بعد از اسباب کشی به طور اتفاقی فهمیده که همسایه خانه جلال و سیمین شده؛ در نیاوران تهران. بعد از مدت ها این دست و آن دست کردن، بالاخره زنگ در را می زند و به دیدار سیمین دانشور می رود. گزیده ای از این روایت را خودتان بخوانید:
.
"(...) باورم نمی شد که دست لاغرش را دراز کرده است به سمتم و من انگشت های نازکش را آرام فشار داده ام. پنهان نمی کنم که تصورم از او همان عکس معروفش بود که شال سر کرده بود و موهای خاکستریش هلال شده بود روی پیشانی اش و نگاهش پر از جذبه بود، همان عکسی که توی اتاقش هم بود، کنار عکس های جلال (...) خوشحال بود که مهمان به خانه اش آمده و چند بار به پرستار جوانش گفت که چای برایم بیاورد.  می خواهم همه جزییات آن شب به خاطرم بماند؛ این که مرتب می پرسید" "چه خبر؟"، "دیگه چه خبر؟"، این که اشاره کرد به تلویزیون کوچک اتاقش و گفت که چند روز پیش آقای خاتمی را نشان داده و من نمی دانستم که چند روز پیش ِ سیمین خانم به حساب این روزهای ما می شود چند سال. می دانستم که فراموشی گرفته است (...)."
.
.
.