۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

یه پاتو برچین


سید سلمان خلیفه سلطانی
 .

این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود؛
روی تخت بیمارستان به هوش آمد.
هنوز نمی دانست چه شده، تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت:
"بابایی ناراحت نباشیا من اصن گل یا پوچ رو بیشتر از اتل متل توتوله دوس دارم".
.

همشهری داستان – خرداد 90
**
.
توضیح من: این داستانک خیلی زیباست و من حیفم می آید، کسی که شاید به راحتی متوجه موضوع آن نشده، همین طور از کنارش رد شود ... عنوان داستان - که آخرین خط از شعر  بازی اتل متل توتوله است - در فهم آن خیلی کمک می کند و توجه به این که پدر ِ روی تخت بیمارستان، احتمالا حالا "پا" ندارد، و آن مهربانی دخترک، که بار همه زیبایی را به دوش کشیده ...
.
.
.