۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

مامورانی که معذور نیستند


در جریان سرکوب های خیابانی بعد از انتخابات دو سال قبل، بودند مقاماتی از نیروی انتظامی که در مصاحبه های بعدی خود ضمن تایید تلویحی برخوردهای نادرست ماموران پلیس با معترضان، آن را ناشی را پیش بینی نشدن سطح و گستردگی  اعتراض ها و آموزش دیده نبودن برخی از ماموران عنوان می کردند. به این معنی که نیروی انتظامی در مواجهه با کمبود نیرو، ناچار شده بود از مامورانی استفاده کند که برای مقابله با شورش های خیابانی آموزش ندیده بودند. این استدلال البته آن قدر محکم نبود؛ چه آن که حجم برخوردهای غیرمتعارف ماموران (صدمه زدن به اموال مردم، ضرب شتم بانوان،  کوبیدن باتوم بر سر مردم و ... ) به حدی بود که با قبول این استدلال همزمان باید می پذیرفت که نیروی آموزش دیده در نیروی انتظامی در اقلیت است.
.
با این حال حتی اگر با خوش بینی مطلق این نوع استدلال را در باره وقایع دو سال قبل بپذیریم، دو برخوردی که در کمتر از چهار روز گذشته رسانه ای و جنجال برانگیز شده، نشان از عمق فاجعه می دهد؛ برخورد ماموران با هاله سحابی (در جریان تشییع جنازه پدر) و مسعود باستانی (در جریان ملاقات کابینی در زندان با مادر و همسرش). این دو رخداد به هیچ وجه با "آموزش ندیده" بودن ماموران توجیه نمی شود چه آن که فضای هر دوی این اتفاق تلخ، در کنترل کامل ماموران بوده. در برخورد اول ماموری به ظاهر تهی از حس انسانی و  تجربه داشتن "پدر" و "فرزند"، عکس پدر ِ درگذشته را از دستان دخترش در مراسم تشییع جنازه می قاپد و پاره می کند و ضربه ای هم به قربانی می زند و در دومی، ماموری دیگر و به ظاهر تهی از حس انسانی و تجربه داشتن "مادر"، سر ِ یک زندانی سیاسی را در مقابل چشمان مادر به دیوار می کوبد و بر سرش لگد می زند. این رفتارها نه انسانی است و نه شرعی. اگر بپذیریم که این ها آموزش ندیده اند، آن آموزشی که ندیده اند، "مهارت های پلیسی" نیست، مهارت "انسان" بودن است در عین تسلط بر شرایط.
.
وقتی چنین رفتارهایی بی هراس از بازخورد اجتماعی آن رخ می دهد و خاطیان یا مجازات نمی شوند، یا مجازاتشان مایه عبرت نمی شود، بستن کهریزک ها و ساختن یک تابلوی تبلیغاتی از آن، آب رفته را به جوی باز نخواهد گرداند.
.
*
پیوست:
همسر مسعود باستانی جریان ضرب و شتم او را چنین بازگو کرده: "ضرب و شتم مسعود خیلی وحشتناک بود ... اواخر زمان ملاقلات یکی از سربازان آمد و به مسعود گفت: برو،وقت تمام شد. مسعود گفت: اجازه بده با مادرم خداحافظی کنم. بلافاصله این سرباز مسعود را از صندلی بلند کرد و سرش را به دیوار کوبید بعد روی زمین پرتش کرد و با پوتین به سرش ضربه زد. مسعود در حالی که روی زمین افتاده بود و چهره اش پر از درد شده بود، سرش را میان دو دست گرفت. همه اینها جلوی چشم من و مادرش و سایر خانواده‌ها اتفاق افتاد. ثانیه به ثانیه اتفاق های امروز هیچ وقت از یاد من و مادر مسعود و همه افرادی که در آنجا حضور داشتند، پاک نخواهد شد. مادر مسعود سه بار از حال رفت. من حال خودم در خاطرم نیست. نمی دانم چه می کردم. ولی همه جیغ می زدند. هم خانواده زندانیان سیاسی و هم خانواده زندانیان عادی به شیشه ها می کوبیدند. فریاد زنان زندان را می‌لرزاند. رییس زندان به سرعت به جمع زندانیان در آن سوی کابین آمد. نمی‌دانم چه می‌گفتند اما ما فقط داد می‌زدیم. مادر مسعود انگار می‌خواست شیشه‌ها و میله‌ها را بشکند و پسرش را از نزدیک بببیند. وضعیت دردناکی بود. ما از سالن ملاقات پایین رفتیم اما اعلام کردیم که تا مسعود را با چشم خود نبینبم از زندان خارج نمی‌شویم. رفتار مسوولین زندان خوب بود و همکاری داشتند ..."
.
.
.