۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

رویای باران



این یک خیال است: قابیل زنده شده. خبرش را همه شنیده اند. حالا همه می دانند ... قابیل اما دنبال قابیل است؛ یکی عین خودش. که سنگ بردارد و بزند توی سرش؛ این همه بدنامی ِ ناحق را برنمی تابد. حالا حتی کلاغ هم نباشد، همه یاد گرفته اند که می شود مُرده را چال کرد و روی دوش این ور و آن ور نبرد؛ خیالی نیست اصلا. تازه سنگ هم نبود؛ یک فشنگ کفایت می کند، با اشاره کم زور انگشتی حتی ... قابیل دارد دق می کند. می گوید تا بوده، تا تاریخ بوده، برادر کشی را با من شناخته اند. من اما "هابیل"، برادرم، را فقط کشتم؛ یک بار برادرکشی، همین! حالا این همه به جان هم افتاده اید؛ آن قَدَر که حسابش را هم حتی ندارید، ولی چرا کسی تکرار "برادر ... برادر" را نمی شنود؟ سرم را بردید از بس که گفتید هابیل داداشم بود. من کجا داغ و درفش داشتم؟ حصار و حبس و تبعید هم نداشتم ... کسی بکشد مرا؛ من تاب با "آدم"ها بودن را ندارم
*
این یک خیال است: شیطان دستش را می زند به کمرش، سرش را می دهد بالا و می گوید: "خدای بزرگ! دیدی من حق داشتم سجده نکنم بر آدم". بعد یک وری می خندد و می پرسد: "اخبار را که به سمع و نظرتان می رسانند؛ حالا پشته ها از کشته ها به کنار، خبر داری که دروغ ..." خدا حرف شیطان را ناتمام می گذارد و می گوید: "خبر داری هنوز برای باران، بنده هایم آسمان را نگاه می کنند؟" ... شیطان حالا ساکتِ ساکت است. "مردم هنوز باران را از آسمان می خواهند". باید مردم را از رویای باران تهی کند
.
اگر عکس را نمی بینید، اینجا را کلیک کنید